#خیانتکار_عاشق_پارت_175
_مرسی!
چشمکی زد و به سمت در رفت...
ناگهان به سمتش رفتم و بازوش و کشیدم
_کامیار؟
برگشت سمتم
_جونم؟
با تردید پرسیدم:
_مشکلی پیش اومده؟
با اخم گفت:
_نه؛ چطور؟
_دروغ نگو!
نگاهی به دم در انداخت و به آهستگی زیر گوشم گفت:
_یکی از بچه های بخش مهمات یه گندی زده و فهمیدن...
قلبم توی سینم فرو ریخت، با وحشت گفتم:
_هویتش و شناختن؟
_نه هنوز نفهمیدن خطای کی بوده، اما به دختر ها بگو فعلا کاری نکنن و با احتیاط عمل کنن.
از شیشه به کاترینا نگاه کرد که داشت نزدیک می شد، سریع ازم فاصله گرفت و رفت بیرون.
****
ساعت ده و نیم شب بود، تا الان که اتفاق خاصی نیفتاده بود.
دکتر کلینتون رو کرد سمتم و گفت:
_پرستار داناوان حواست به مریض ها باشه.
_چشم آقای دکتر خیالتون راحت
_موفق باشید.
به دنبال این حرفش رفت سمت در...
دستش به دستگیره نرسیده بود که در باز شد و یک سرباز پرید جلوش و دره گوشش چیزی گفت که نشنیدم.
romangram.com | @romangram_com