#خیانتکار_عاشق_پارت_171
تانیا
_تانیا؟
هی باتوام!
با ضربه ی آتریسا به بازوم، به خودم اومدم و با گیجی گفتم:
_چیزی گفتی؟
اخم کرد و گفت:
_حواست کجاست یک ساعته دارم صدات می کنم، برو از بیمار تخت ده آزمایش خون بگیر...
و تخته شاسی رو پرت کرد سمتم و ادامه داد
_بیمارایی رو که جلو اسم و تختشون تیک نزدم و چک کن، من شیفتم تموم شده باید برم.
_برو من هستم
_امشب تا صبح شیفتی؛ اگه خوابت میاد، یا سردردی چیزی داری، یه قرص بخور که پس نیفتی و خانم گریزل شاکی شه... فعلا!
سری به نشونه ی خداحافظی براش تکون دادم و به سمت تخت ده رفتم.
سرنگ و تو رگش فرو کردم و نگاهم رو خیره به خونی کردم که کشیده میشد تو سرنگ؛ خون و توی تیوپ مخصوص خالی کردم و با زدن اسمش یه گوشه گذاشتم
_خانم پرستار؟
_بله
لبخند مهربونی بهم زد و با لحن آرومی گفت:
_ برخلاف بقیه ی پرستار ها جای دستتون درد نداشت
متقابلا لبخندی به روش زدم و گفت:
_خب این از شانسته!
_من جسی کارترم
با نگاه کوتاهی از نظر گذروندمش.
به نظر کم سن و سال میومد، حدود هجده سال.
دسته دراز شدش رو فشردم
_خوشبختم جسی! تانیا داناوان هستم
_همچنین اسم قشنگیه...!
romangram.com | @romangram_com