#خیانتکار_عاشق_پارت_170


نگاهی به رودخونه ی کم عمق روبروم انداختم و همون نگاه متعجب رو چرخوندم روی درخت عریان پشت سرم؛ بلند شدم و به سمت نیمکتی که اونطرف ترم بود، رفتم.

برای یک لحظه ی کوتاه قلبم فشرده شد.

دستم و روی قلبم فشار دادم که به شدت هر چه تمام تر خودش و به قفسه ی سینم می کوبید

***

دانای کل

باد شدیدی وزید و کاغذ طراحی رو با خودش برد و به سمت پنجره ی باز اتاق روند.

طراحی ای از آینده ای مبهم...!

کاغذ رفت و مستقیم خورد تو پیشونیش.

با اخم دستی به صورتش کشید و نگاه اجمالی ای به کاغذ کرد و بی توجه پرتش کرد یه سمت

کاغذی که انگار میخواست بهش هشدار بده:

به این درخت نزدیک نشو...!

به این رودخونه نزدیک نشو...!

به این نیمکت نزدیک نشو...!

و در آخر به این دختر نزدیک نشو...!

***

دست هاش رو که از شدت هیجان می لرزیدن روی پرده گذاشت و کشیدش، پنجره رو باز کرد و نگاهش رو به نوری که از پنجره ی اتاق روبرویی می تابید، دوخت.

با برخورد باد به صورتش، قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد

قلبش به حدی تند می زد که انگار می خواست قفسه ی سینش رو بشکافه و به سمتش بدوه!

با مشت روی قلبش زد و سعی کرد اشک هاش رو پاک کنه :

_نه... من عاشق نیستم.

قطره های اشک به پهنای صورت زیباش می ریختن، اما برخلاف همیشه قلبش آروم نمی گرفت.

از مرور احساسی که مهمون قلبش شده بود، به خودش لرزید.

روش رو از پنجره برگردوند

_نیستم

***

romangram.com | @romangram_com