#خیانتکار_عاشق_پارت_152

_اینجا چی؟

_کمی!

_ مچ پات خورد شده و ساق پاتم کوفته شده، برات گچ می گیرم.

دو هفته استراحت کن تا استخون هات پیوند بخورن...

دفترچه و نسخه رو روبروش گرفتم و گفتم_ برو داروخونه دارو هاتو بگیر؛ می تونی راه بری؟

صورتش از درد تو هم رفته بود با این حال نفس عمیقی کشید و گفت:

_چیزی نیست؛ ممنون.کی می تونم تو تمرینات شرکت کنم؟

_عجله نکن تا وقتی که ساق پات خوب شه باید استراحت کنی.

با توجه به اینکه بدن ورزیده ای داری، احتمالا تا دوهفته دیگه استخونات جوش می خورن.

با قیچی شلوارش رو از مچ تا زانو زدم بالا...

آخه آدم عاقل از ارتفاع سه متری می پره؟

د نمی پره مرد حسابی؛ مگه خود آزاری داری؟

***

_پرستار داناوان؟

با صدای دکتر کلینتون، چشم از تخت خالی روبروم گرفتم و بهش دوختم_بله؟

دست هاش و توی جیب روپوش سفیدش فرو کرد و گفت_یه گروه از پرستار ها همراه چند تا سرباز به محوطه و زمین های اطراف می رن برای بررسی گیاه ها و تاثیرشون توی داروها، اگه کارت تموم شده باهاشون برو و توی شناسایی گیاه های دارویی کمکشون کن.

با اینکه سر رشته ای از این کار نداشتم، گفتم_کارم تموم شده، باهاشون می رم.

منتظر حرف دیگه ای از جانبم نموند و از اتاق خارج شد.

از روی صندلی بلند شدم و به سمت در رفتم، فرصت خوبی بود تا اطراف پادگان رو ببینم.

***

تو این چند روز که اومده بودیم، اسما و سارا و لعیا رو ندیده بودم، برای حفظ جوانب و احتیاط هم که شده باید وانمود می کردیم هم و نمی شناسیم.

نگرانی برای سارا تمام وجودم رو فرا گرفته بود، دوست داشتم کنارش باشم تا بتونم ازش محافظت کنم اما امکان پذیر نبود.

_تونستی انیسون پیدا کنی؟

دستمو از جیب روپوشم در آوردم و خیره به سربازی که داشت راه می رفت، گفتم:

_نه؛ میرم سمت چپ رو بگردم.


romangram.com | @romangram_com