#خیانتکار_عاشق_پارت_153
سری تکون داد و گفت:
_بسیار خوب ولی از دید سرباز ها پنهون نشو و زیاد فاصله نگیر چون ممکنه گم شی.
با احتیاط گفتم:
_جاده ی اصلی کدوم طرفه؟
_چند متر از ما دورتره به سمت چپ.
جعبه ی دستم رو روبروی شکمم گرفتم و در حالیکه زیر چشمی به سرباز نگاه می کردم وانمود کردم نگاهم به زمینه؛ با همین ژست کمی ازشون دور شدم، به سمت چپ رفتم و چرخی دور خودم زدم.
برج نگهبانی پشت انبوهی از درخت ها قد علم کرده بود.
جعبه ای که چند تا گیاه بیخود توش گذاشته بودم رو کنار یه درخت بزرگ گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم تا اعتماد به نفسم رو به دست بیارم، با دیدن این جعبه گم نمی شم و می تونم دوباره برگردم پیش پرستار ها و سرباز ها.
با احتیاط جلو رفتم و سرکی کشیدم دیوارش خیلی بلند بود ارتفاعش به پنج متر می رسید و لبش سیم خار دار های زیادی در هم پیچیده شده بودن.
چشم چرخوندم تا دوربین ها رو ببینم... بین سیاهی های سیم های پیچ در پیچ درخشش نقره ای رنگ بدنه ی دوربین توجهش رو جلب کرد، با احتیاط اطرافم رو نگاه کردم و پشت شاخه ها جا به جا شدم تا مکان و تعدادشون رو ببینم و به خاطر بسپارم، مطمئنا یه جا لازممون می شد.
از شاخه ها فاصله گرفتم و نگاه آخرم رو نثار دیوار کردم و به جلو رفتم.
سرم و پایین انداختم و در حالیکه مکان و تعداد دوربین ها رو تو ذهنم مرور می کردم به چمن خیره شدم تا شاید بتونم گیاه به درد بخوری پیدا کنم.
سرم پایین بود و غرق در افکارم بودم که با خوردن ناگهانی یک نفر بهم، تعادلم رو از دست دادم و به عقب پرت شدم.
اخم هام توی هم رفتن و بدون مکث بلند شدم و روپوش خاکیم رو با دست تکوندم.
سرم رو بلند کردم تا باعث و بانی این تصادف رو ببینم.
نگاهم از روی نیم بوت های مشکیش چرخید روی شلوار جین مشکی و بعد هم روی تیشرت سفید و تک کت خاکی اسپرتش.
یه مرد بود با تردید سرم و کاملا بلند کردم تا چهرش رو ببینم.
نگاه کلافه و عصبیم که به چهرش افتاد، تند و کند شدن ضربان قلبم رو همراه آزاد شدن دوپامین زیادی حس کردم
موهای مشکی و بهم ریختش، با حالت جالبی روی صورتش پریشون شده بود، ولی نه اونطور که چشمای کشیده ی سبز آبیش براقش رو بپوشونه، رنگ چشم ها و طرز نگاهش خیلی آشنا بودن.
طوری که وادارم کردن هم چنان بهشون زل بزنم.
حالت چشم هاش طوری بود که تا حدی مرموزش کرده بود.
دماغ استخونی و لب های جمع و جور ولی حالت داری داشت، اما نگاهم میخ چشم هاش بود.
به خودم اومدم و به عادت حرص خوردن همیشگیم ناخن هام و توی کف دستم فرو کردم و چشم از چشم های عجیبش برداشتم.
تک سرفه ای کرد و گفت:
_معذرت می خوام، نمی خواستم بترسونمتون.
romangram.com | @romangram_com