#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_96

طوري که احساس مي کردم صداي ضربانش و همه دارن مي شنون!

اون هم خيره به من نگاه مي کرد.

متينا:اوه اوه،هوا پسه،باران بزن به چاک.

دست هم و گرفتن و در رفتن.

به محض خروجشون از سالن،باهم خنديديم.

برديا:متينا دوست خوبيه.

_اوهوم و خيلي شر و شيطونه.

برديا:اميرسام هم همين طوره.

با نگاهي شيطون و خبيث بهش گفتم:نگو که...

برديا:دقيقا.

بشکني زدم و يه دور،دور خودم چرخيدم.

برديا:اول کار اين دوتا رو اوکي کنيم.

_با کمال ميل.

مي دونستم اميرسام پسرخوبيه و لياقت متينا رو داره.

براي همين...



#پارت95



براي همين با برديا قرار گذاشتيم که نقشه اي بکشيم و دست اين دو تا عاشق و رو کنيم.

شب بود و هممون دور هم مي گفتيم و مي خنديديم.

يکم که گذشت،ما دخترا رفتيم که شام درست کنيم و پسرا هم درباره ي کار حرف مي زدن.

برديا هم که فکرکنم،زهرا خانم و کلا مرخص کرده بود!

يه شام حاضري و مختصر درست کرديم و بعد چيدن ميز،اقايون و صدا کرديم.

اميرسام:به به،چه کردين!!!

متينا:بهتره بگي چه کردم.

باران:عه،متينا ما هم کمک کرديم ديگه.

_راست مي گه،ما هم زحمت کشيديم.

متينا:اره راست مي گن،ميز و چيدن دستشون درد نکنه.

هميشه وقتيم که دانشجو بوديم،متينا زحمت غذا درست کردن و مي کشيد چون اصلا من بلد نبودم.

تنها غذايي که به صورت يه اشپز حرفه اي عمل مي کردم،همين خوراک بندري بود.

مشغول خوردن شام شديم که زير چشمي متينا و اميرسام و مي پاييدم.

هر از گاهي نگاهشون به هم ميوفتاد و سريع از هم رو بر مي گردوندن.


romangram.com | @romangraam