#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_95

پقي زدم زير خنده و گفتم:خيلي بامزه بود.

برديا:جدي گفتم.

بيش تر خنديدم.

برديا:مي خوام زنم بشي.

نيشم جمع شد و چشمام مثل وزغ زد بيرون!

_جانم؟چي فرمودين!؟

برديا:جانت بي بلا،همين که شنيدي.

_شوخيه بامزه اي بود،من برم پايين.

به سمت در حرکت کردم که با حرفش،لحظه اي متوقفم کرد.

برديا:بهت فرصت مي دم که فکر کني.هنوز خيلي حرف ها هست که بهت بگم،اما اول بايد دلم از بابتت قرص شه.

خدايا چه قدر اين بشر پرروعه.

برنگشتم جوابش و بدم و از اتاق خارج شدم.

حس دل چسبي داشتم.

حالا وقتش بود که من اذيتش کنم!...

لب خند خبيثي زدم و...



#پارت94

به سمت سالن پذيرايي رفتم.

متينا و باران و اميرسام اون جا جمع شده بودن و ميز گرد تشکيل داده بودن.

متينا:به نظرتون چي دارن بهم مي گن؟

باران:کاش فرار نمي کرديم.

اميرسام:فرار نمي کرديم که ترکشاشون بخوره به ما؟

ديگه گوش واينستادم و گفتم:اگه يکم از اون قوه ي تخيل و فضوليتون کم کنيد،مطمعن باشين که به نفعتونه.متينا خانوم با شما کار دارم.

دست پيش گرفت و پريد بغلم و گفت:واي يلدا چه قدر دلم برات تنگ شده بود.دل تنگ اون صداي نحست بودم،اون چشماي باباقوريت،اون دهن گشادت...

زدم پس کلش و گفتم:اينا که صفات توعه،باز تو پررو شدي؟

متينا:تقصير منه که به خاطر تو سيلي خوردم.

اخمام رفت توي هم و گفتم:يعني چي؟کي زده؟

متينا:ايناهاش،همين پسره.

اميرسام به حالت نمايشي،موبايلش و دم گوشش گرفت و الو الو کنان از سالن خارج شد.

برديا:مقصر اميرسام نبود،خودت گفتي بزنت.

برگشتيم و به برديا نگاه کرديم.

با حضورش قلبم به تاپ تاپ در اومد.


romangram.com | @romangraam