#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_97
چون کنار برديا نشسته بودم،اروم ضربه اي به پاش زدم و متوجه اون دوتا کردمش.
_بعضيا هم ديگر و نخورن.
متينا:با من که نيست.
باران:با منم نيست.
اميرسام:با منم که عمرا نبود.
حالا فکر کنين همشون هول شده بودن و با هيجان مي گفتن.
_باران تو چرا به خودت مي گيري؟
و غش غش زدم زير خنده.
باران:به تو و برديا نگاه مي کردم،خيلي بهم مياين.
برديا که داشت نوشابه مي خورد،پريد توي گلوش و به سرفه کردن افتاد.
تند تند پشتش ضربه مي زدم،اما نمي دونم چرا هي قرمز تر مي شد!
متينا:يلدا ولش کن،بدبخت و کشتيش.
دست از ضربه زدن بر داشتم و سرفه ي برديا هم بند اومد.
برديا:داشتم خفه مي شدم.
اميرسام:ما از اين شانسا نداريم.
_به خير گذشت.
برديا اخماش و کرد توي هم و با جديت گفت:باران خانم شما به اين چيزا فکر نکن.
داداش غيرتي شده بود.
خلاصه...
#پارت96
خلاصه شام و در کمال صلح،شوخي و خنده خورديم.
تازه اون روي خوش زندگيم داشت خودش و نشون مي داد.
بعد از صرف شام،هر کدوم با خستگي به اتاق هامون رفتيم.
داشتم بافت موهام و باز مي کردم که پيام اومد.
شيرجه زدم روي گوشيم و پيام و باز کردم:اگه رنگ اتاق اذيتت مي کنه،تو بيا توي اتاق من و منم مي رم اتاق تو.
خواستم يکم اذيتش کنم براي همين سريع تايپ کردم:باشه الان ميام.و فرستادم.
از هيجان دستام سرد شده بودن.
دوباره موهام و بافتم و شالم و به سرم کشيدم.
از اتاق که خارج شدم،برديا رو توي راه رو ديدم که يه پاش و به ديوار تکيه داده بود.
romangram.com | @romangraam