#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_69
هيچ وقت فکر نمي کردم که توي چنين شرايطي باشم.
هميشه فکر مي کردم که اين تير و تيراندازي و گروگان گيري ها،فقط توي فيلماس ولي الان خيلي شفاف و واقعي دارم مي بينم.
مدتي بعد از اين همه جنگ و ستيز،برديا پدر پانيد و گير اورد و باد زدن يک مشت جانانه به صورتش،به عنوان گروگان گرفتش.
دلم خنک شد.
ان قدر خنک که احساس کردم خودم اين مشت و حواله ي صورت پانيد کردم!
همراهاي پدر پانيد تسليم شدن و همه رو فرستادن خونه ي پدر برديا براي اجراي حکم.
راستي چرا پدرش باهاشون يک جا زندگي نمي کرد!؟
ولش کن،بعدا مي پرسم.
هممون رفتيم داخل و برديا از شدت ضعف،همون جا کف سالن ولو شد.
اين جا هيچ تجهيزاتي نداشتم که بتونم گلوله رو از توي بازوش خارج کنم.
پس بايد چي کار کنم؟
متينا:يلدا من مي رم تيغ و قيچي و نخ بيارم،تو از پسش بر مياي.
از قوت قلبي که بهم داد،دلم قرص شد.
باران بتادين و اورد.پيراهنش و از ناحيه ي بازو پاره کردم و زخمش و با بتادين شست و شو دادم.
اميرسام هم قيچي و داغ کرده بود و اماده بود که بدش به من.
با تيغ بازوش و بريدم و خودم از اين کار چندش و نفرت انگيز،صورتم درهم شد اما بهمون ياد داده بودن که در اين شرايط محکم باشيم چون جون بيمار از هر چيزي مهم تره.
بسم اللهي گفتم و قيچي و فرو کردم توي زخمش؛گلوله رو در اوردم.
متينا که ديد حالم بد شده،کشيدم کنار و اون بازوي برديا رو بخيه زد.
البته با نخ و سوزن.
اميرسام ياعلي گفت و بلندش کرد.
توي اين مدت ببر و بدوز هم برديا بيهوش بود و خوشبختانه چيزي و حس نکرد!
اميرسام بعد اين که گذاشتش روي تخت گفت:مرتيکه چه قدرم سنگين شده!
به روي لب هاي همگي لبخندي اومد و...
#پارت69
مطمعن بودم به محض اين که به هوش بياد،همون اش و همون کاسه است.
مي گين يعني چي؟
يعني قرار پدر من و دربياره.
البته منم ساکت نمي مونم،چون امشب من و طعمه قرار داد و باعث شد که يک سکته رو رد کنم.از اتاقش اومدم بيرون و خواستم برم توي اتاق متينا که متوجه يه اتاق ديگه ام شدم!
romangram.com | @romangraam