#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_68
پدر پانيد اومد جلو و گفت:با دستاي خودت تحويلش بده خان،وگرنه بد مي بيني.
برديا به چشمام خيره شد.
انگار مي خواست اعتمادم و جلب کنه اما...زهي خيال باطل!
هولم داد سمت پدر پانيد و گفت:بيا مال خودت.
چشام تا اخرين حد ممکن گشاد شد و از ترس و وحشت،خون توي صورتم دوييد.
پدر پانيد:من اين دختر و همين جا مي کشم که خونش جاي ديگه اي رو به نکبت نکشونه.
انگار دارن از يه گوسفند حرف مي زنن!
مجبورم کرد زانو بزنم.
اولين قطره ي اشکم،تلنگري براي قطره هاي بعدي شد و از گونم چکيدن.
صداي جيغ باران و متينا اومد.
اميرسام بزور جلوشون و گرفته بود که نتونن بيان توي حياط.
متينا از همون فاصله جيغ زد:يلدا نه،توروخدا نکنين.
باران:برديا خواهش مي کنم جلوشون و بگير.
چشام و بستم و نفس عميقي کشيدم.
زندگي من تا همين جا بود.
سردي اسلحه رو،روي شقيقم حس کردم.
چشام و باز نکردم که جيغ ها و زجه هاي بهترين دوستم و ببينم...
باز نکردم که نامردي برديا رو ببينم...
و باز نکردم که هنوز به زنده موندن اميد داشته باشم...
صداي شليک اومد و پشت سرش تير اندازي مداوم.
چشام و باز کردم که...
#پارت68
تعداد زيادي از باديگارداي برديا،ريختن توي حياط و اون جارو کردن ميدون جنگ!
برديا از فرصت استفاده کرد و مني که هنوز توي شوک بودم و از آستين مانتوم گرفت و پرتم کرد سمت اميرسام.
اميرسام:يلدا بدو برو توي خونه.
متينا و باران سفت بغلم کردن و نمي زاشتن يه ميلي مترم از جام تکون بخورم.
يعني همه ي اينا يه نقشه بود!؟
مي خواست با اين کارش وقت بخره!؟
با قرباني کردن من!؟
romangram.com | @romangraam