#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_70
چرا تا حالا اين و نديده بودم!؟
يواشکي يه نگاه به اين ور،يه نگاه به اون ور انداختم و داخل شدم.
بيش تر شبيه اتاق کار بود.حتما اتاق کار بردياس.
خواستم از اون جا خارج بشم که دفتري توجهم و جلب کرد.
مي گين چرا توجهم و جلب؟چون جلدش چوبي بود و به نظر ميومد که خيلي قديمي باشه.
مشکوک رفتم سمت ميز و دفتر و از روش برداشتم.
صفحه ي اول و باز کردم؛برگه هاش کاهي بود.پس حدسم درسته؛اين دفتر خيلي قديمي هستش.
صفحه ي اول با خطي زيبا نوشته شده بود:"به نام ان که عشق و خوشبختي را از عاشق پيشه ترين مرد دنيا گرفت.
نه فرهاد عاشق بود،نه مجنون...
در دنياي واقعي من بهادر بودم که عشقش زبان زد همه بود..."
بهادر کيه؟زدم صفحه ي بعد و يکم ديگه خوندم.
از يکي مي گفت که خيلي دوسش داشته؛اما اون شيفته ي يکي ديگه بوده.
اسمش مهرانه بود.
خواستم برم صفحه ي بعد و بقيش و بخونم که سر و صداي بچه ها اومد.
با عجله دفتر و روي ميز گذاشتم و با خودم عهد بستم که بر گردم و بقيش و بخونم؛چون مي دونستم يه ربطي به اين خانواده داره.
يواشکي و بي سر و صدا از اتاق بيرون اومدم و مستقيم رفتم پيش بچه ها.
متينا:کجا بودي؟
_رفته بودم پايين اب بخورم.
باران:يلدا،متينا،ازتون ممنونم شما جون برادرم و نجات دادين.
متينا:وظيفه بود عزيزم.
اميرسام:خيلي خب حالا جوگير.
متينا:باز تو خودت و انداختي وسط؟
اميرسام:اون نخوده نه اميرسام.
متينا:جدي؟پس چه تشابهي باهم دارين.
باران:باز شما شروع کردين؟راستي هلما کجاست؟
نگران هممون دنبالش گشتيم اما با نامه اي که روي تخت متينا بود،جست و جو متوقف شد.
متينا شروع کرد به خوندنش و...
#پارت70
نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن:برديا عشقم؛
romangram.com | @romangraam