#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_101
دستم و روي شکمم گذاشتم.
خيلي درد مي کرد.
خدا لعنتت کنه دختره ي دراز بي قواره،با اون قدش کفش پاشنه بلندم پاش مي کنه.
باران:يلدا خوبي؟
_از اين بهتر نمي شم.باران از اين جا رفتي بهم قول بده حواست به متينا باشه ديوونه بازي در نياره؛بگو من حالم خوبه،باشه؟
ناراحت سرش و به زير انداخت.
_باشه عزيزم؟
سرش و تکون داد.
يکم هواي انباري سرد بود و باران لباس نازکي به تن داشت.
بغلش کردم که کم تر سرما رو احساس کنه.
باران:من زياد مادرم و نشناختم چون خيلي کوچيک بودم که ازدستش دادم،اما يلدا تو برام مثل يک مادر يا شايد خواهر بزرگ تري.هر روز خداروشکر مي کنم که تورو سر راه من قرار داد.
بوسه اي روي موهاش زدم و سکوت کردم.
به اندازه ي دردهاي خودم و تنهايي باران ،بغض داشتم و اگر حرفي مي زدم،مي شکست...
کم کم چشمام گرم شد و بين خواب و بيداري بودم که در انباري باز شد و هلما داخل شد.
هلما:باران بلند شو بامن بيا،داداشت اومده.
با هيجان از جاش بلند شد و پشت سر هلما رفت.
بين راه برگشت و گفت:يلدا،پس تو چي؟
لب خند بي جوني زدم و گفتم:تو برو،يادت باشه بهت چي گفتم.
سرش و تکون داد و خارج شد.
لحظه ي اخر که هلما خواست در و ببنده،از پشت سرش برديا رو ديدم و ثانيه اي،چشم توي چشم شديم.
در انباري بسته شد و من در بدبختي هام غرق شدم...
#پارت100
(برديا)
وقتي يلدا رو با خودشون بردن،از ترس مثل ساختموني شده بودم که در حال فرو ريختنه.
نمي دونستم استرس باران وداشته باشم يا يلدا!؟
متينا و اميرسام هراسون اومدن و مات و مبهوت به حياط خالي و قيافه ي شکست خورده ي من خيره شدن.
متينا:ي...يلدا...کجاست؟
اميرسام:متينا لطفا اروم باش.
جيغ زد و گفت:برديا تو چه جور ادمي هستي؟اين همه باديگارد به درد لاي درز ديوارم نمي خوره،تو عرضه نداري از خانوادت مواظبت کني،بعد اين اهالي اسمت و گذاشتن خان!؟
سر افکنده به داخل رفتم که گوشيم زنگ خورد.
شماره ي پانيد بي همه چيز،روي گوشيم خودنمايي مي کرد.
romangram.com | @romangraam