#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_100
برديا:چرا،يلدا هم مال تو،فقط بلايي سر باران نيار.
تمام اعتماد بنفسم يک باره اوار شد بر سرم.
با ديدن نيش خند هلما و پانيد،احساس حقارت کردم.
چه طور تونست اين حرف و بزنه؟
دروغ گفت؟
خواست بازيم بده؟
خداي من،چه قدر احمق بودم که باور کردم و دل به هم چين ادمي دادم.
همه ي احساس چند ساعت پيشم،پتکي شد و بر سرم کوبيد.
باران نگاهم کرد.
توي چشماش مي شد حيرت و شرمندگي رو خوند.
دلم نمي خواست کسي براي بار هزارم شکستنم و ببينه.
براي همين زورکي لب خندي زدم و گفتم:ديدي گفتم نجاتت مي ده؟
حالم بد بود،
خيلي بد...
چه قدر کودکانه دل بسته بودم.
احساس مي کردم که يه شبه پير و پژمرده شدم اما خودم و نباختم و لب خند اجباريم و حفظ کردم.
زندگي من،سر تا سر اجبار بود.
اين سرنوشت منه؛نبايد گله اي داشت...
#پارت99
چند ساعتي گذشته بود و من به اجبار،بايد به قيافه ي کابوس زندگيم يعني پانيد نگاه مي کردم.
پانيد:مي دوني چيه؟من مي دونستم که تو مياي،و قرار اتفاقات جالبي بين من و تو بيوفته.
خون سرد گفتم:هميشه طبل تو خالي بودي و به خاطر اين اعتماد بنفس کاذبت،مورد تمسخر قرار مي گرفتي.چرا نمي گي دردت اينه که به من حسوديت مي شه؟
قيافش از حالت خون سردي در اومد و با پرخاش گري گفت:تو چي؟فکر کردي همه ي چيز هاي خوب براي توعه؟ديدي که راشاد خام من شد.
پوزخندي زدم و گفتم:اونم يه کثافتي بود مثل تو.هميشه دوست داشتي روي چيزاي دست دوم،دست بزاري.
عصبي اومد سمتم و لگدي بهم زد.
بي نهايت دردم اومد،مخصوصا اين که با کفش پاشنه بلند ضربه زد.
باران جيغ کوتاهي کشيد که گفتم:چيزي نيست عزيزم،خوبم.
و به طرف پانيد برگشتم و گفتم:دوست داري مثل يک حيوون رفتار کني نه؟چرا حرصت مي گيره لگد مي پروني؟
هلما:بسه ديگه،پانيد بيا بريم الان برديا مي رسه.
پانيد با دست برام خط و نشون کشيد و با هلما از انباري رفتن.
romangram.com | @romangraam