#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_102

برداشتم و هرچي به دهنم رسيد و بهش گفتم.

تهديد کرد که اگر حکمش و عوض نکنم و يلدا رو بهش تحويل ندم،باران و مي کشه.براي همين،هرچي که گفت و قبول کردم تا به موقعش حالش و بگيرم.

اين دختر ديگه زيادي داشت پا روي دم من مي زاشت.

وقتي گوشي و قطع کردم،متينا باز پريد و گفت:ديگه جون يلدا برات مهم نيست؟اي دغل باز دروغ گو.

عصبي سرش داد زدم:متينا دهنت و ببند باشه؟چاره اي نداشتم و اگه قبول نمي کردم جفتشون و به کشتن مي داد.





اين جوري وقت خريدم که يلدا رو نجات بدم.پانيد زرنگه،نبايد به صحت کلامم شک مي کرد.

کوتاه اومد و روي کاناپه نشست.

لحنم و ملايم تر کردم.

اين طفلي فقط نگران دوستش بود و کاملا بهش حق مي دادم.

_متينا بهت قول مي دم که دوستت و سالم بهت تحويل بدم.

متينا:مرده و قولش.

سري تکون دادم و اماده شدم تا به ادرسي که پانيد برام مسيج کرده بود برم.

دعا مي کردم که يلدا نظرش نسبت به من عوض نشده باشه و بتونه وخيم بودن وضعيت و درک کنه...



#پارت101



به ادرسي که برام مسيج کرده بود،رفتم.

خونه ي قديمي اي بود.

بارانم و اورده بود اين جا؟

برديا ان قدر خودخواه نباش،يلدا به خاطر اين که تو نگران باران نباشي خودش و انداخت وسط.بعد تو نگران باراني؟

مطمعن باش اگر کسي هم قرار بلايي سرش بياد،اون يلداست که خودش و سپر بلا کرده.

از ماشين بي هيچ سلاحي پياده شدم و نوچه هاي پانيد،من و به پشت خونه باغ،راهنمايي کردن.

اون جا علاوه بر قيافه ي کذايي پانيد،چهره ي شوم ديگه اي رو هم ديدم و اون هلما بود.

که اين طور،پس دستشون تو يه کاسه اس!

در انباري رو باز کرد و باران و بيرون اورد.

لحظه ي اخر که خواست در و ببنده،با چهره ي گرفته ي يلدا،رو به روشدم که نصف در تاريکي بود و نصف در روشنايي و با چشماش انگار که داشت کلمات و به سمتم پرت مي کرد.

پس حدسم درست بود؛اون فکر کرده که من بازيش دادم.

به روي موهاي باران بوسه اي زدم و مسير برگشت و پيش گرفتيم.

پانيد از پشت سرم داد زد:قرارمون يادت نره.

به راهم ادامه دادم و بدون اين که برگردم،گفتم:فردا منتظر حکمت باش.


romangram.com | @romangraam