#هاید
#هاید_پارت_96


دستش رو برد سمت قلاده و کمی پایین کشیدش و گفت: اون فقط دستته... ببین من این همه مدت چی کشیدم.

به گردنش خیره شدم.

دو تا دور گردنش سوخته بود و رد قلاده مونده بود.



مایا: خدای من.... چرا نگفتی؟



قلادش رو ول کرد و گفت: نگفتم؟؟... از اون موقع که پیدامون کردید دارم میگم که اینارو از من جدا کنید.



رفتم سمتش و دوباره به زنجیرش دست زدم، با اینکه خودم اتیش بودم... و هیچوقت تجربه سوختن نداشتم.

ولی اینبار میتونستم درک کنم که سوختن چه حسی داره... حس خیلی بدیه...

دستی دور کمرم حلقه شد و از رایکا جدام کرد.



برگشتم و به هاوارد که تقریبا تو بغلش بودم نگاه کردم و گفتم: چیکار میکنی؟؟



هاوارد: جونت رو نجات میدم.



هولش دادم عقب و گفتم: من خوبم...

دوباره رفتم سمت زنجیر ها و گفتم: باید بازشون کنیم.



مچ دستم رو گرفت و گفت: اینجوری نه... داری خودت رو به کشتن میدی...

دستات رو نگاه کن... پر از خونه.



_ براام مهم نییست...

برادر من داره درد میکشه.. توقع داری کاری نکنم.؟



مایا: نه.. ما فقط میگیم که این راهش نیست.

اینجوری جفتتون صدمه میبینید.



تائو اومد سمتمون و گفت: چرا از عقب تر امتحان نمیکنی؟

به دستام نگاه کردم و گفتم: فعلا نمیتونم.. باید سوختگی دستم خوب شه.



تائو متعجب گفت: جالبه ...اتش هم سوختگی رو حس میکنه..!



نگاهم رو از دستام گرفتم و گفتم: اره حس میکنه... ولی نه اونطوری.

این... این خیلی فرق داره.

به رایکا نگاه کردم و گفتم: انگار یه مکش داره و جذبت میکنه... تو میخوای ولش کنی هم اون میچسبه بهت...



رایکا: اره انگار داره جونت رو میگیره...

جای این حرفا این زنجیرارو از من جدا کنید.




romangram.com | @romangraam