#هاید
#هاید_پارت_97

هاوارد جلو اومد و گفت: تو حیاط یه تبر هست... شاید بتونیم با اون بازش کنیم.



رایکا عقب رفت و به تائو اشاره کرد و گفت: اره... با این چشم بادومی میریم.



هاوارد لبش کج شد و گفت: نترس... قول میدم دستت رو قطع نکنم.



رایکا نگام کرد و گفت: کارلا هم باهامون میاد..

صداش رو اروم کرد و رو بهم ادامه داد: تورو خداا منو با این وحشی تنها نذار



سرمو تکون دادم و گفتم: بیا بریم..



اول من و پشت سرم رایکا و هاوارد وارد حیاط شدیم.

هاوارد رفت سمت تبری که کنار بوته های خشک شده رو زمین افتاده بود و خم شد و برش داشت..

ولی کمی تو بلند کردنش مکث کرد... دستش هنوز کامل خوب نشده بود.



_ شاید بهتره تائو انجامش بده!



بدون اینکه برگرده سمتمون سرش رو به نشونه منفی تکون داد و گفت: نه... خودم .. میتونم.



حرفاش رو بریده بریده میزد... دست دیگش رو گذاشت رو بازوش تلو تلو میخورد.

دویدم سمتش و از پشت گرفتمش و گفتم: شاید نه... واقعا باید تائو انجامش بده.



با چشمای خمار دریاییش بهم چشم دوخت و گفت: نترس چیزیم نمیشه.



سنگینیش رو انداخته بود روم و تنهایی نمیتونستم نگهش دارم ...

تبر از دستش افتاد... داشت از حال میرفت.

زیر بغلش رو گرفتم و گفتم: تو نه... من نگران برادرمم که نزنی ناکارش کنی.



با چشمای بستش خنده ای کرد و گفت: درسته.



مایا تو چهارچوب در قرار گرفت و گفت: صدای چی ب...

با دیدن هاوارد حرفش رو خورد و دوید سمتمون و گفت: واای زخمش رو به کل فراموش کردم.

کمکم کن ببریمش داخل..



رایکا کلافه گفت: اوووف... بازم اول اون؟!



مایا: ببند رایکاا..



تائو از کنار در کنار رفت و رو بهم گفت: نگران نباش... من تمام تلاشم رو میکنم... تا اون زنجیر رو باز کنم.



بهش لبخند زدم و از کنارش رد شدم و به همراه مایا هاوارد رو بردیم داخل و کمی جلو تر روی زمین خوابوندیمش.

romangram.com | @romangraam