#هاید
#هاید_پارت_95
تائو درحالی که دست یوری رو گرفته بود اومد سمتم و گفت: اینجا دیگه کجاست؟
قرار شد شما پست سر ما بیایید...!
_ خونه هاوارد... گفت که میخواد بره خونش.
تا اینجا هم خودش پشت فرمون بود.
تائو: اره دیدم... نگه داشتید و جابه جا شدید.
رایکا دستش رو از رو قلاده دور گردنش برداشت و گفت: لعنتی.. واقعا نمیخواید اینارو باز کنید.
بازوش رو گرفتم و گفتم: فعلا بیا بریم داخل... اونجا یه کاریش میکنیم.
رایکا: اووف... باشه.
وارد خونه شدیم و تائو و دوستاش هم پشت سرمون اومدن داخل.
یه حیاط کوچیک بود .. بدون هیچ گیاهی.
فقط چند تا بوته خشک شده گوشه حیاط بود.
چشم ازشون گرفتم و رفتم سمت پله ها... رایکا خودش رو عقب کشید و دوباره افتاد به جون قلادش.
از پله ها بالا رفتم و وارد سالن شدم... یه پذیرایی کوچیک دقیقا اندازه اتاق خوابم تو خونه هاوارد بود.
یه دست مبل راحتی و یه فرش کوچیک که وسط مبل ها زیر میز قرار داشت.
سرم رو چرخوندم و به اتاق خواب ها نگاه کردم... دوتا بودن.
درشون بسته بود و نمیتونستم داخلشون رو ببینم.
همینطوریش هوا سرد بود و این خونه هم انگار خیلی وقت بود که گرما به خودش ندیده بود.
با دیدن شومینه ای که کنج خونه قرار داشت لبخند زدم و رفتم سمتش.
کنارش رو زمین نشستم و چند تا چوب از سبد اهنی که کنارش بود برداشتم و انداختم داخلش.
دستم رو گرفتم سمتشون و گرما و حرارت خودمو به اون چوب های خشک و سرد بخشیدم.
با دیدن شعله های اتش لبخند زدم و از رو زمین بلند شدم.
برگشتم و با دیدن هاوارد که روی مبل نشسته بود و بهم خیره شده بود، لبخندم رو خوردم.
رایکا همراه تائو و بقیه وارد خونه شدن... رفتم سمتشون و رو به رایکا گفتم: ولش کن... بزار ببینم میتوم ذوبش کنم.
دستش رو برداشت و مشت شده گرفت جلوم و گفت: خداروشکرر... بالاخره یادت افتاد برادری هم داری و باید کمکش کنی.
چپ چپ نگاش کردم و زنجیر بین دستاش رو تو دستم گرفتم ... با سوزشی که تو دستم ایجاد شد سریع ولش کردم و عقب رفتم.
با قیافه جمع شده به دستم نگاه کردم... کف دستم کااملا سوخته بود .
هاوارد : خوبی؟؟؟
نگاش کردم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و به رایکا نگاه کردم.
_ این دیگه چیه؟؟؟.. چرا نمیتونم بهش دست بزنم؟
romangram.com | @romangraam