#هاید
#هاید_پارت_161
امیدوارم حداقل بتونیم بقیشون رو نجات بدیم..
چون اصلا دوست ندارم تبدیل به یکی از اونا بشم..
از پنجره فاصله گرفتم و به سمت راهرو اول رفتم... حالا وقتشه راه سمت چپ رو دنبال کنیم.
امیدوارم به تائو ختم شه تا جونش رو بگیرم.
از جلوی در رد شدم ... ولی مکث کردم و عقب گرد کردم...
برگشتم و از پنجره دایره شکلش به داخل اتاق خیره شدم...
پیتر!
پیتر بود... رو یه صندلی نشسته بود دست و پاش رو بسته بودن..
دستمو روی دستگیره گذاشتم ولی نمیتونستم در رو باز کنم!
محکم با مشت به در ضربه زدم و داد زدم: عمو پیترر..
انگار صدام رو نمی شنید...
چون اونم داد میزد ولی من صدایی نمی شنیدم.
سعی داشت چیزی بهم بگه،
به لب هاش خیره شدم تا بتونم لب خونی کنم... همیشه تو این کار افتضاح بودم.
تنها حرفی که می فهمیدم تائو بود!
داد زدم: تائو چی؟؟
سرش رو انداخت پایین ، انگار ناامید شده بود.
دوباره دستمو رو دستگیره گذاشتم و از نیروم استفاده کردم... ولی انگار جواب نمیداد...
دستم رو بالا بردم و با مشت به شیشه زدم... استخونای دستم شکست اما دریغ از یه ترک رو شیشه.
با بلور هام روی شیشه نوشتم: تائو؟
سرشو تند تند تکون داد و باز شروع کرد به حرف زدن.
_ چی میگی پیتر...تائو چی شده؟
اهان... تائو باید بمیره؟؟
میدونم خودم قراره بکشمش.
سرشو به طرفین تکون داد و حرفی نزد.
با بلور هام رو شیشه نوشتم: میرم کمک بیارم..
از در فاصله گرفتم و به سمت سالن اصلی دویدم..
قبل رسیدنم... سایه ها جلوم رو گرفتن..
_ هی بچه ها! بیاید دوست باشیم..من نمیخوام بهتون اسیب ب....
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکیشون با نیزه اش به سمتم خیز برداشتم و به خاطر جاخالی دادنم فقط لباسم رو پاره کرد.
_ این لباس هاوارد بود...
دومی به سمتم خیز برداشت و قبل از اینکه نیزه اش بهم بخوره.. دستم رو گرفتم سمتش و منجمدش کردم.
به ترتیب... همشون دویدن سمتم و مجبور شدم اونارو هم منجمد کنم.
جلوشون وایسادم و گفتم: من هی میخوام خشونت به کار نبرم،نمیزارید.
چشم ازشون گرفتم و وارد سالن اصلی شدم.
romangram.com | @romangraam