#هاید
#هاید_پارت_160


تو اتاق همینطوری پرید بغلم...

چشمام رو بستم و نفس عمیق کشیدم...

دیگه بوی عطر موهاش رو حس نمیکردم.

چشمام رو باز کردم و خودم رو عقب کشیدم... برای اینکه اشکام رو نبینه.

دستی روی صورتم کشیدم و گفتم: بجنب.. باید بری.

سرشو تکون داد و از پله ها بالا رفت.

بعد کمی مکث... پشت سرش راه افتادم.

به راهرو رسیدیم و قبل از اینکه بره مچش رو گرفتم و گفتم: باید یه چیزی نشونت بدم..

به سمت پنجره بردمش و به سایه های توی حیاط اشاره کردم و گفتم: اونارو میبینی؟!



روجا: اره، سایه ها.



_ میدونستی تو این کارو باهاشون کردی؟



با ابروهای گره خورده نگاهم کرد و گفت: چیی؟

منظورت چیه؟



_ لاریسا... از قدرتت برای ساختن سایه ها استفاده کرد.

تایمی که بیهوش بودی یادت میاد چیکار کردی؟



نگاهش رو به دیوار پشت سرم دوخت و چند بار پلک زد و گفت: نه، فقط یادمه از هوش رفتم و دوباره صدای اون سنگ رو شنیدم.



_ اوپس، پس تو از کاری که میکردی خبر نداشتی!!



نگاهش رو دوخت به چشمای آبیم و گفت: اون... اونا آدمن؟



سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم: لاریسا بعد از گرفتن قدرتاشون اونارو به کمک تو به سایه تبدیل میکرد.



از پنجره به بیرون خیره شد و گفت: میتونم درستش کنم..

دوباره برگشت سمتم: میتونم دوباره به حالت اول برشون گردونم...



_ باشه باشه... اول از اینجا برو بیرون و کارلارو پیدا کن.

بعد از شکست دادن لاریسا... همشون رو نجات میدیم... اوکی؟



سرش رو تکون داد و گفت: مراقب خودت باش...



_ همیشه هستم...



ازم جدا شد و به سمت در دوید..

کنار پنجره وایسادم و به سایه ها نگاه کردم... خیلیاشون رو کشتیم..


romangram.com | @romangraam