#هاید
#هاید_پارت_159

روجا: تو چطور میدونستی؟



دستم رو دور کمرش حلقه کردم و درحالی که باخودم به سمت راهروهای تاریک هدایتش میکردم گفتم: خودمم قربانی این جواهرات بودم..



ازم جدا شد و گفت: میتونم راه بیام..



باشه ای زیر لب گفتم و سعی کردم راهمون رو روشن نگه دارم.



روجا: برادرم... باید برادرم رو پیدا کنیم.



وایسادم و گفتم: شوخیت گرفته نه؟!

من وقت این کارارو ندارم.



روجا: ولی من بدون تائو از اینجا بیرون نمیرم.



تائو؟!!

درست شنیدم.. تائو برادرشه!

فکرم رو به بلند به زبون اوردم: تائو؟... برادرته؟!



روجا: اره... تو میشناسیش؟؟



لبخند تمسخر امیزی زدم و گفتم: باور کن از تو بهتر میشناسمش!



لبخند زد و گفت: حالش چطوره؟؟



_ افتضاح، میدونی دکترا جوابش کردن ولی نگران نباش.

من هواشو دارم.



گیج نگاهم کرد و حرفی نزد، چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: اره اینجاست.. حااشم خوبه.

من میرم دنبالش... تو هم از اینجا میری بیرون.

تو یه شیپ شیفتری، راحت میتونی از این خراب شده فرار کنی.

برو پیش کارلا!

اون خواهرمه... یه چشم قشنگم پیششِ اونا کمکت میکنن.



سرش رو تکون داد و گفت: تو چی؟؟

اگه نتونی سالم برگردی؟!



_ هیی این حرفت رو نشنیده میگیرم...



خندید و بغلم کرد.

یه لحظه تصویر مایا اومد جلو چشمم.. درست همون روز که با دستای خودم کشتمش.

romangram.com | @romangraam