#هاید
#هاید_پارت_162


| کارلا |





هاوارد: نمیخوای چیزی بگی؟



با ابروهای درهم رفته نگاهش کردم: منو اوردی ضلع غربی... یه سایه بهم نشون میدی و میگی این پدرمه!

سرمو تکون دادم و ادامه دادم: توقع داری چی بهت بگم؟!



لبش رو تر کرد و گفت: حرفم رو باور نمیکنی؟



نگاهم رو به سایه روبه روم که بین زمین و هوا معلق بود دادم.

این چطور میتونست پدرم باشه...

_ از کجا فهمیدی که پدرمه؟



هاوارد: سایه ها بهم حمله کردن..

خیلی زیاد بودن...

با قدرتم همشون رو ثابت کردم... فکر همشون رو میتونستم بخونم...یکی درد میکشید،

یکی فقط یه بچه تو ذهنش بود... یکی وحشت زده بود.

ولی تو فکر یکیشون‌،

تصویر تو و رایکا بود... موقع بازی کردن!

تو یه کلبه بودید و رایکا داشت سربه سرت میزاشت و تو هم از دستش کلافه شده بودی.

تو اون خاطره یه شخص دیگه هم بود...

یکی که روبه روت نشسته بود و بهتون میخندید.



_ پدرم... اون روز رو یادمه.

پدرم هم اونجا بود.

نگاه نگران و خیسم رو به سایه دادم: یعنی... میخوای بگی پدرم هنوز زنده اس؟



هاوارد: نشونت دادم که زنده اس.



_ میتونیم.. به حالت اولیه برش گردونیم؟



رفت سمت میز و از روش انگشر رایکارو برداشت و گفت: پیتر گفت، اگه دوتا انگشتر رو داشته باشه، میتونه برش گردونه.



_ باید بریم... دنبال رایکا.

اون انگشترم پیدا میکنیم..



سرشو تکون داد و انگشتر رو گذاشت تو جیبش.

با بلند شدن صدای گوشیش،

برگشتم سمتش و به صفحه خیره شد و بعد کمی مکث جواب داد.


romangram.com | @romangraam