#هاید
#هاید_پارت_153
از آینه به عقب نگاه کردم.
همونطور که میخواستم... دنبالم نیومدن.
نباید هم بیان...
این مشکل منِ با تائو... خودم باید بکشمش.
به پلاک تو دستم که از فرمون ماشین آویزون بود، نگاه کردم.
دستم رو مشت کردم و پام رو بیشتر رو پدال گاز فشار دادم.
چشمای اشکی مایا یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمی رفت.
درد عجیبی تو قلبم احساس کردم..
گردنبند رو انداختم رو صندلی کناریم و پیرهن تنم رو کنار زدم...
زخمام درحال ترمیم بود.
نگاهم رو به جاده دوختم...
هنوز آدرسِ دقیقِ لاریسارو نمیدونستم ... فقط داشتم از عمارت هاوارد دور میشدم.
به گوشی هاوارد که رو صندلی کنار گردنبند بود نگاهی انداختم و گفتم: د بجنب دیگه.... حالا اگه واقعا خودِ هاوارد بود تو سی ثانیه آدرس رو براش میفرستادن.
مطمئنم هنوز متوجه نبودِ موبایلش نشده.
اول خواهرش بعد.. گردنبندش، موبایلش حالا هم ماشینش... این دفعه دیگه زندم نمیزاره...
قبر خودت رو با دستای خودت کندی رایکا...
شیشه جلو رو رو صورتم تنظیم کردم و به زخمام نگاه کردم... کاملا از بین رفته بودن و فقط کمی قرمزیش رو صورتم مونده بود.
فلج شی هاوارد... صورت دختر کُشمو به چه روزی انداخته.
حالا چجوری دلِ مایا رو به دست بیارم...
لبخندم کم کم محو شد... آینه رو به حالت اولش برگردوندم و به جاده روبه روم خیره شدم..
اگه من خوب شدم... اونم میشه.
مطمئنم که خوب میشه... دوباره میتونم لبخندش رو ببینم.
قول داده بود بهم تیر اندازی یاد بده...
زیر قولش نمیزنه.... مطمئنم.
صدای گوشی بلند شد و افکارم رو به هم زد.
سریع برداشتمش و به صفحش خیره شدم...
یه شخصی به اسم آرکا.. آدرس لاریسا رو برام فرستاده بود.
نمیدونم هاوارد چجوری تشکر میکنه ولی من تایپ کردم: تو شادیات جبران میکنم آرکا جونی.
یه ایموجی بوس هم چسبونم تَنگِش و فرستادم...
امیدوارم گند نزده باشم...
البته فکر کنم خراب کردم... چون به هاوارد نمیخوره انقدر صمیمی باشه.
مثلا باید مینوشتم... ممنون!
همین!
نه دیگه اینم خیلی خشک و سادس.
شایدم تهدید میکنه...؟!
نه نه... مطمئنم عین گاو فقط سین میکنه جواب نمیده..
گوشی تو دستم لرزید.
از افکار مسخره و بی خودم راجب هاوارد بیرون اومدم و پیام آرکارو باز کردم.
یه ایموجی پوکر فرستاده بود و نوشته بود شما؟
ای آدم زرنگ... نه خوشم اومد.
romangram.com | @romangraam