#هاید
#هاید_پارت_152
پایین رفتم و وارد حیاط شدم.
رایکا سوار یکی از ماشین های هاوارد شده بود و داشت نگاهم میکرد.
با دیدنش خندیدم و دستم رو گذاشتم جلوی دهنم.
باورم نمیشد که زندس...
دویدم سمتش.. ولی بهم چشمک زد و پاش رو گذاشت رو گاز.
صداش زدم: راایکااا..
اون میرفت و من همچنان به رفتنش نگاه میکردم و زیر لب اسمش رو صدا میزدم.
هاوارد کنارم وایساد و گفت: گردنبند رو برده.
نگاهش کردم و گفتم: باید بریم دنبالش..
مچ دستم رو گرفت و گفت: نمیتونیم...
با چشم به زمین اشاره کرد... نگاهش رو دنبال کردم کل مسیر یخ بسته بود..
با چشم مسیرو دنبال کردم... ولی انتهاش مشخص نبود.
_ اشکال نداره.. میتونم آبش کنم.
دست دیگمم گرفت و گفت: کارلا.. کافیه.
رایکارو دیدی... حالش خوبه.
نمیدونم چجوری ولی از من و تو سالم تر بود.
مکث کرد و ادامه داد: بعدا میریم دنبالش.
دنبالم بیا... میخوام یه چیزی نشونت بدم.
نگاهم رو ازش گرفتم و برای اخرین بار نگاهی به مسیر انداختم.. هیچ اثری از ماشین رایکا نبود.
برگشتم سمت هاوارد و پشت سرش راه افتادم.
وارد سالن شدیم.. وایسادم: اگه رایکا نبوده باشه چی؟
برگشت سمتم: اگه فقط یکی باشه که خودش رو شبیه اون کرده باشه.
هاوارد: خودش بود.. من ذهنش رو خوندم... رفت دنبال لاریسا.
تنها اسمی که هی تو ذهنش تکرار میکرد تائو بود.
_ خودش رو تو دردسر میندازه... اون تنهایی نمیتونه از پس لاریسا بر بیاد.
باید میرفتیم دنبالش.
هاوارد: میریم...
ولی قبلش باید یه چیزیو نشونت بدم.
بعد از حرفش به سمت ضلع غربی راه افتاد.
دنبالش راه افتادم و با تردید پشت سرش وارد ضلع غربی شدم.
[ رایکا ]
romangram.com | @romangraam