#هاید
#هاید_پارت_151



بلند شدم و دویدم سمت پله ها‌.

هاوارد هم دنبالم اومد و دوتایی وارد اتاقی که جنازه رایکا توش بود شدیم.



هاوارد: نیست..!



کنار دیوار سر خوردم: اونم بردن.... نباید تنهاش میزاشتم.

حرارت بدنم بالا رفته بود و به تخت خالی رو به روم زل زده بودم.

هاوارد دستش رو گذاشت رو شونم،

ولی با برخورد دستش به بدنم از شدت داغی سریع دستش رو عقب کشید و گفت: کارلا..‌ بدنت...

روبه روم نشست و حالا به جای تخت چشمای آبی رنگ هاوارد جلوم بود.



هاوارد: کارلا..

آروم باش..‌



چشمام سر خورد سمت لباش.

تکون نمیخورد... داشت با کنترل ذهنم سعی می کرد آرومم کنه.

و موفق هم شد.

نفس عمیق کشیدم و اشکام رو گونه هام فرود اومد: بغل کنم...

لطفا.. نیازش دارم.

دستش رو سمتم دراز کرد و بغلم کرد.

سرم رو اغوشش فرو کردم و گریم شدت گرفت.

حرکت آروم دستاش رو روی موهام حس میکردم.

عقب رفتم و بهش خیره شدم: چطور میتونی انقدر بی تفاوت باشی؟

تو هم خخواهرت رو از دست دادی.



نگاهش رو ازم گرفت و گفت: من مثل تو کسی رو ندارم که وارد ذهنم شه و باعث شه آروم شم.

نگاهم کرد: پس ... یاد گرفتم.. تو این شرایط قوی باشم.



سرم رو تکون دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.

با دیدن پنجره اتاق که پردش کنار رفته بود... بلند شدم و رفتم سمتش.

هاوارد: چیشده؟؟

چیزی دیدی؟



_ نمیدونم... مطمئن نیستم.



روبه روی پنجره وایسادم و نفسایی داغمو به شیشه منتقل کردم.

" سعی نکن دنبالم بیایی‌... R "

زمزمه کردم: رایکا..

صدایی جیغ لاستیک ماشین ها از داخل حیاط توجهمون رو جلب کرد.

برگشتم سمت هاوارد و بدون هیچ حرفی دویدم سمت پله ها.

romangram.com | @romangraam