#هاید
#هاید_پارت_135
به زمین نگاه کردم و اروم قدم بعدیم رو برداشتم.. و سرمو بلند کردم.
_ رایکا..خوبی؟
بازم سکوت... دوباره چند قدم جلو رفتم و گفتم: میدونم از دستم ناراحتی... نباید جلو بقیه سرت داد میزدم
من متا...
با اب شدن یخ ها زیر پام سرمو بلند کردم و به رایکا خیره شدم.
چشماش رو باز کرده بود تمام یخ زدگیا از بین رفته بود... وان پر از اب شده بود و لبریز شده بود رو زمین و همینطور تا اتاقش داشت میرفت.
بدون اینکه نگام کنه گفت: خوبم.. برو بیرون.
_ نمیخوام ازم نارا..
اروم و خونسرد گفت: دوست ندارم خودم بندازمت بیرون.
سردی برخوردش ... از یخ های اطرافش سرد تر بود.
عقب رفتم و از سرویس بهداشتی بیرون رفتم.
در اتاق رو بستم و برگشتم... با دیدن هاوارد که دست به سینه به دیوار تکیه داده بود دستمو روی قفسه سینم گذاشتم و گفتم: حرفامون رو گوش میکردی؟!
سرش رو چرخوند سمتم و با چشمای براقش بهم زل زد و گفت: خیلی دوست داره... ازت ناراحته ولی این دلخوری زیاد طول نمیکشه .
لبخندی زدم و گفتم: مثل پیشگوها حرف میزنی.
تکیش رو از دیوار گرفت و گفت: ذهن خونا این قابلیت رو هم دارن.
یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: دیگه چه قابلیت هایی داری؟
هاوارد: بعدا میفهمی..
بعد از گفتن حرفش از کنارم رد شد و رفت.
با اینکه داره میشه یه سال که میشناسمش.. بازم یه سری چیزا هست که هنوز نمیدونم.
انقدر مرموزِ که اگه بعدا بگه دخترم تعجب نمیکنم.
هاوارد با صدایی که چاشنی خنده داشت گفت: دختر؟! نه دیگه در اون حدم نیست.
چشمام رو بستم و لبم رو گاز گرفتم.
باز این بشر بدون اجازه وارد ذهنم شد..
[ رایکا ]
باید یادم بیاد... یادت بیار پسر.
تو که خنگ نبودی... زود باش یکم فکر کن.
romangram.com | @romangraam