#هاید
#هاید_پارت_134
هاوارد: میبینم که خوب یادته...
عقب رفت و گفت: بهش بگو جلوی من افتابی نشه.
رایکا زودتر از من جواب داد: چیه.. میخوای منو از مشتای نوازشیت بترسونی؟
خندید و ادامه داد: ضربه های مایا بهتر از توعه.. باز یه اخ میگم.
هاوارد بدون اینکه نگاش کنه از اتاق بیرون رفت.
برگشتم سمت رایکا؛ از گوشه لبش خون میومد...
نگرانش نبودم.
چون میدونستم چند دقیقه بعد هیچ ردی از زخم رو صورتش نمیمونه.
جلو رفتم و دستمو دراز کردم سمتش و گفتم: به خودت بیا به اندازه کافی دشمن داریم.
قبل از اینکه دستم به صورتش برخورد کنه، سرش رو عقب کشید و بدون اینکه تو روم نگاه کنه راهش رو به سمت تخت مایا کج کرد.
انگار به خاطر عصبانیت یه ساعت پیشم هنوز ازم دلخوره...
رفتم سمتش و خواستم حرفی بزنم که بی توجه به من... رفت سمت در و از اتاق خارج شد.
کنار مایا نشستم و دستمو رو پیشونیش گذاشتم.
داغ بود...
دستمو عقب کشیدم و به صورت معصومش چشم دوختم... اون جونش رو به خطر انداخت تا رایکارو نجات بده.
کاش میتونستم براش جبران کنم.
در باز شد و تائو تو چهار چوب در قرار گرفت و گفت: حالش چطوره؟
سرمو تکون دادم و گفتم: نمیدونم... نفساش منظمِ یکمی هم تب داره.
ولی هنوز بیهوشِ.
وارد اتاق شد و گفت: من کنارش هستم... تو برو پیش برادرت.
_ ممنون..
از رو تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
رفتم سمت اتاق رایکا؛ عین خودش بدون در زدن وارد اتاق شدم و با دیدن اتاق خالی عقب گرد کردم و خواستم درو ببندم که زمین یخ بسته کنار در سرویس بهداشتی توجهم رو جلب کرد.
دوباره وارد اتاق شدم و رفتم سمت در و اروم صداش زدم: رایکا... اون تویی؟
هیچ جوابی از طرفش نشنیدم.
دستمو گذاشتم رو دستگیره در... یخ بسته بود.
با حرارت بدنم کمی آبش کردم و درو باز کردم...
همه جا یخ بسته بود و از دیوار گرفته بودم تا زمین نیفتم.
دور تا دور آینه پر شده بود از بلور های یخی کوچیک و بزرگ.
چشمم چرخید سمت رایکا.
با لباس تو وان دراز کشیده بود و آب رو باز گذاشته بود.
و تمام آبِ توی وان یخ بسته بود.
romangram.com | @romangraam