#هاید
#هاید_پارت_136
سرمو بین دستام قرار دادم و به یخ های کوچیک شناور روی آب چشم دوختم.
دریا یخ بسته بود.... اخه چطور.
من که از نیروم استفاده نکردم...
به دستام خیره شدم...شایدم کردم.
لعنتی چرا هیچی از بعدش یادم نیست....
چرا مامان اونجا بود... یهو کجا رفت.
چرا همه چی برام مبهمِ... حتی یادم نمیاد چطور تا کنار ساحل رفتم... فقط میدونم اونجا بودم و یه اتفاقی افتاد.
از وان بیرون اومدم و با لباسای خیسم که ازش آب میچکید وارد اتاق شدم و رفتم سمت کمد.
پلیور زرشکیم رو با یه شلوار مشکی برداشتم با لباسای آب کشیده ام عوض کردم.
دستم رو بردم لای موهام و موهای خیسم رو با دست عقب دادم که چند تا تار مو دوباره افتاد رو پیشونیم.
بیخیال خودمو رو تخت انداختم و به دستام زل زدم.
بلوری بین دستام شکل گرفت.
با لبخند بهش نگاه کردم.. چقدر دلم برای این ستاره های یخ زده تنگ شده بود.
سردرد بدی داشتم... مطمئنا به خاطر برگشتن نیروم بوده.
در با شتاب باز شد و محکم با دیوار برخورد کرد.
سریع رو تخت نشستم و با دیدن تائو گفتم: چته .. مگه طویله اس عین گاو میای داخل.
دستش که رو هوا بود ور پایین اورد و گفت: ببخشید... ولی مایا بیدار شده، باید بهت میگفتم.
خیز برداشتم سمت در و تائو رو کنار زدم.
دویدم سمت اتاق مایا و درو باز کردم... رو تخت نشسته بود و دستش رو گذاشته بود رو سزش.
با ورود من به اتاق سرشو بلند کرد و با دیدنم لبخند زد و از رو تخت بلند شد.
خودش رو بهم رسوند و بغلم کرد.
دستامو دور کمرش حلقه کردم و سرمو تو موهاش فرو بردم.
چقدر عطر موهاش رو دوست داشتم...
اصلا نمیتونم تصور کنم اگه بیدار نمیشد.. چیکار میکردم.
درحالی که خودش رو عقب میکشید گفت: چه از خدا خواسته... دیگه ولم نمیکنه.
نیش خندی زدم و گفتم: اوو اینو یکی باید به خودت بگه.. چند بار خودمو کشیدم عقب تو نزااشتی.
چشماش رو طبق معمول درشت کرد و با دستای ظریفش مشتی به بازوم زد و گفت: گمشوو تو کی خودت رو کشیدی عقب.
جدی با ابروهایی بالا رفته گفتم: عجب... ببین چقدر غرق بغل کردنم بودی که نفهمیدی...
با حرص داد زد: رایکااا...
هربار که اینجوری اسمم رو صدا میزنه، عاشق اسمم میشم.
در اتاق رو بستم و گفتم: نیروی جدید چطوره؟
گیج گفت: نیرو؟!
romangram.com | @romangraam