#هاید
#هاید_پارت_127
چرخیدم سمتش.... اسم آرکا رو تصویر خود نمایی میکرد.
هاوارد خم شد و گوشی رو برداشت و همزمان با رها کردن دستم گفت: زود برمیگردم.
سریع از سالن خارج شد و رفت سمت در اصلی.
با نگاهم تا در بدرقش کردم و بعد از خارج شدنش از خونه؛ برگشتم سمت رایکا و مایا.
درخشش و نوری که از چشم و دهنشون بیرون زده بود از بین رفت.
مایا بی جون کنار مبل رو زمین افتاد و رایکا هم دوباره به حالت جنازه وارش تبدیل شد.
پیتر خیز برداشت سمت مایا و اونو در اغوش کشید.
کنار رایکا نشستم و دستاش رو تو دستم گرفتم.... دستاش هنوز هم سرد بود.
صدای ضعیف مایا رو از پشت سرم شنیدم: بازش کن...
این حرفو به پیتر میزد.. به روش لبخند زدم.
حالش خوب بود... همین که هوشیارِ و میتونه حرف بزنه کافیه.
پیتر اول دستبند مایا بعد قلاه رایکارو باز کرد و رو به مایا گفت: چیزی حس میکنی؟!
مایا به مبل کناریش تکیه داد و بلند شد.
دستش رو گذاشت روپیشونیش: فقط.. سرم گیج میره و ...
بدنم کوفتس.
تائو رفت سمتش و گفت: بزار کمکت کنم تا اتاقت بری..
مایا حرفی نزد و به تکون دادن سرش اکتفا کرد.
پیتر: اره بهتره کمی استراحت کنی...
مایا نگاه خمارش رو به رایکا دوخت و گفت: چرا بیدار نشده؟
پیتر: یکم زمان میبره... تو نگران اون نباش.
دستاش رو انداخت رو شونه تائو و اروم به سمت پله ها رفتن.
هاوارد وارد خونه شد.
موبایلش رو گذاشت تو جیبش و گفت: بقیه کجان؟
چه اتفاقی افتاد؟
زود تر از پیتر جواب دادم: تموم شد... مایا حالش خوبه.
تو اتاقشه...
به رایکا چشم دوختم و ادامه دادم: ولی فعلا منتظریم.
پیتر: تو کجا بودی؟
هاوارد رو مبل رو به روی پیتر نشست و گفت: با آرکا حرف میزدم...
برگشتن کانادا... جای انگشتر رو بهم گفت.
romangram.com | @romangraam