#هاید
#هاید_پارت_126
نگاهش چرخید سمت رایکا: من بیشتر از اون نگران رایکام.. هیچ عکس العملی نداره.
چشام پر شده بود و نمیتونستم درست تصویر مایا و رایکارو ببینم.
چند بار پشت هم پلک زدم.. و اشکم رو قبل از فرود اومدن رو گونم پاک کردم.
هاوارد دستمو فشرد... برگشتم سمتش.
به دستم نگاه کرد و گفت: قدرتت برگشته؟
_ چی؟؟
نه ... یعنی نمیدونم.
اینبار نگاهش رو به چشمای عسلیم دوخت: ولی دستاتت.. هر لحظه دارن داغ تر میشن.
به دستم خیره شدم و گفتم : امتحانش کن..
سرمو بلند کردم و ادامه دادم: وارد ذهنم شو... ببین میتونی؟
صدای فریاد های بلند مایا... کل فضای خونه رو پر کرده بود.
نگاهی بهش انداختم.
امیدوارم زود تر تموم شه و اون زنجیرای لعنتی رو ازشون جدا کنیم.
هاوارد: خودم از شرشون خلاص میشم.
متعجب نگاهش کردم.
لبهاش نه ولی با چشمایی که میخندید گفت: تونستم...
هنوزم نمیفهمم... چرا کار نمیکرد.
به زنجیر و قلاده دور گردن رایکا نگاهی انداختم: یعنی واقعا... به این قلاده مربوطه؟
هاوارد: نمیدونم..
تائو: خدای من اینجارو...
با حرف تائو برگشتیم و به رایکا و مایا خیره شدیم.
جفتشونم سرشون به سمت بالا بود و با دهنی باز که از داخلش نور بیردن میزد و چشمایی درخشان به سقف خیره بودن.
مایا اروم بود.. انگار دردش تموم شده بود.
پیتر: فکر کنم داره جواب میده.
برام مهم نبود که چه اتفاقی میفته یا نیرو رایکا برمیگرده یا نه... تنها چیزی که تو این لحظه خوشحالم میکرد...برگشتن رایکا بود.
همین که عکس العملی داشته... خودش خیلیه.
با ویبره گوشی هاوارد روی میز
romangram.com | @romangraam