#هاید
#هاید_پارت_128
پیتر: خب.. کجاست؟
هاوارد اول به من بعد به پیتر چشم دوخت و گفت: تو انگشت لاریسا.
_ انگشتر منو انداخته تو دستش!!
چطور ممکنه؟
هاوارد متعجب پرسید: انگشترِ دیگه... هرکسی میتونه ازش استفاده کنه.
پیتر: نه... این حلقه ها فرق داره.
مخصوص کارلا و رایکاس و هیچکس نمیتونه دستش کنه.
با نفس عمیقی که از طرف رایکا اومد همزمان برگشتیم سمتش.
نشست رو مبل و تند تند نفس میکشید.
بلند شدم و رفتم سمتش.
کنار پاش نشستم و صورتش رو بین دستام گرفتم و به چشمای خوش رنگ آبیش چشم دوختتم و گفتم: خوبی؟؟
سرشو تکون داد و اروم گفت: ار..ره
با تموم شدن حرفش بغلش کردم... اونم محکم بغلم کرد و اروم گفت: له شدم...
با لبخندی که رو لبم نقش بست ازش جدا شدم و گفتم: چرا مراقب خودت نیستی..
رایکا پاهاش رو از رو مبل پایین انداخت وسط پیشونیش رو خاروند و گفت: منو کجا پیدا کردید؟
هاوارد: یعنی چی؟
میخوای بگی یادت نمیاد؟
رایکا: نهه.. یادمه.
فقط... میخوام ببینم چیزی که دیدم خواب بوده... یا واقعی.
_ مگه چی دیدی؟
نگاهش رو به زمین دوخت و گفت: رفتم سمت ساحل..
چشمام رو بستم و وقتی باز کردم...
بهم خیره شد و ادامه داد: مامان رو دیدم.
خودش بود.... با همون لباسی که اخرین بار دیدمش... با همون موهایی مشکی رنگش و لبخند مهربونش.
داخل اب ایستاده بود؛ پاهاش رو نمیدیدم....
romangram.com | @romangraam