#هاید
#هاید_پارت_123

کار رایکاس.

لعنتیی..

برگشتم سمتش و با دست چند ضربه به صورتش زدم و داد زدم: راایکاا... صداموو میشنویی‌؟؟

بازم هیچی... بازم سکوت.

چشام پر شد و سرش رو بغل کردم: رایکاا...

به قلعه سمت راستم نگاه کردم... راه کمی تا اونجا داشتم.

زیر بغلش و گرفتم و با تموم زوری که داشتم بلندش کردم.

سنگینیش رو انداختم رو شونه چپم و به سمت خونه راه افتادم..

اشکام هی تو چشام جمع میشد و دیدم رو تار میکرد.

سرم رو تکون دادم و تند تند پلک میزدم.

_ رایکاا...

بالاخره به قسمت جلویی حیاط رسیدم، نگهبانا با دیدنم چند قدم برداشتن تا بهم کمک کنن..



سرمو تکون دادم و گفتم: لازم نیست.. خودم میتونم.

وارد خونه شدم و داد زدم: عمو پیترر....

مایا و تائو در حال بحث و خنده بودن با شنیدن صدام حواسشون به من و رایکا پرت شد.

جفتشون وحشت زده و نگران به سمتمون دویدن.

مایا به صورت رایکا نگاه کرد و گفت: خدای من... چه اتفاقی افتاده؟



_ نمیدونم... اینجوری پیداش کردم.



تائو کنار رایکا وایساد و گفت: بزار کمکت کنم...



سنگینی رایکارو از رو خودم برداشتم و همراه تائو به سمت بزرگ ترین مبل بردیمش.

زانو هام خم شد و کنارش رو زمین نشستم.

استین لباسم رو تا کف دستم کشیدم و اروم شروع کردم به پاک کردن خون روی صورتش.



صدای بم و ضعیف پیتر به گوشم خورد: چه اتفاقی افتاده؟



برگشتم سمتش و بهش چشم دوختم.

از پله ها همراه هاوارد و مایا پایین اومد و خودش رو به ما رسوند.

سرمو بلند کردم و بهش چشم دوختم: نمیدونم... من رفتم سمت حیاط و اینجوری رو زمین پیداش کردم‌.



دستشو برد سمت گردن رایکا...

داشت نبضش رو چک میکرد‌.

درحالی که دستش هنوز رو گردن رایکا بود گفت: خیلی ضعیفه..

درحالیی که دستش هنوز رو گردن رایکا بود گفت: خیلی ضعیفه...

به خاطر استفاده بیش از حد از نیروش.

نگاهش رو به چشمای اشکیم دوخت و گفت: اون اطراف چیزی ندیدی؟



_ چرااا... اب دریا.

romangram.com | @romangraam