#هاید
#هاید_پارت_122


سریع از جاش بلند شد و از جلوم رد شد، زود تر از من به حیاط رفت.

مایا با نگاه نگرانش رایکارو بدرقه کرد و رو به من گفت: تاحالا اینجوری ندیده بودمش.



بهش لبخندی زدم: عصبی میشه زشت میشه‌..



خندید و گفت: برعکس... دوتا حالتشم جذابه‌.



تائو با لبخند کجی که گوشه لبش بود گفت: به به... پس یه عروسی افتادیم.



مایا لبخندش رو خورد گفت: چه عروسیی... فقط نظرم رو گفتم.



تائو لبخندش عمیق تر شد و گفت: باشه باشه... ترش نکن.



_ من برم... یکم باهاش حرف بزنم.



نگاهمو ازشون گذرونم و به سمت در اصلی سالن رفتم.

به حیاط رسیدم و با چشم دنبال رایکا گشتم...

دست راستم رو بردم سمت بازوی چپم و به دست گرفتم.

به اسمون نگاه کردم.

هوا کاملا تاریک شده بود.

چشم از چشمک ستاره ها گرفتم و به نگهبانایی که تو حیاط بودن دوختم.

تعدادشون زیاد نبود؛ سر جمع شاید پنج نفر بودن.

کمی جلو تر رفتم و به آلاچیق ها نگاه کردم... اونجا هم نبود.

برگشتم و از نزدیک ترین نگهبانی که سمتم بود پرسیدم: برادرم رو ندیدید؟



با دست به پشت قلعه اشاره کرد و گفت: اون سمت رفتن.



زیر لب تشکری کردم و به سمتی که اشاره کرد راه افتادم.

تاحالا به این این قسمت حیاط نیومده بودم؛ فقط از پشت پنجره اتاق تماشا کرده بودم.

چشم از شاخه و درختچه های کوچیک گرفتم و به رایکا که نزدیک ساحل رو زمین دراز کشیده بود دوختم.

قدم هام رو تند کردم و به سمتش رفتم.

نزدیکش شدم؛ آب یخ بسه بود.

یعنی هواا انقدرر سرد شده همونطور که به دریا روبه روم زل زده بودم گفتم: داره حسودیم میشه ها... چرا برای من اینجوری عصبی...

با دیدن بینی خونیش و چشمای بستش حرفم رو خوردم.

اروم صداش زدم: رایکا!

هیچ صدایی از طرف اون به گوشم نرسید... کنارش رو زمین زانو زدم.

دستای لرزونم رو دراز کردم و بردم سمت صورتش... کاملا سرد بود؛ انقدرر سرد که منی که سرمارو حس نمیکنم لرز به تنم افتاد..

دوباره زمزمه کردم: را... رایکا.

و باز هم سکوت... تنها صدایی که میومد صدای موج دریا بود که با شدت به یخ های شکل گرفته روی آب برخورد میکرد.

دوباره به دریا نگاه کردم... این یخا... برای سرما نیست.


romangram.com | @romangraam