#هاید
#هاید_پارت_105
خندیدم و گفتم: باز الان به خاطر نیروش یکم پکره.. زیاد شیطنت نمیکنه.
مایا: نه اینجوری نبینش.
تورو دیده اروم شده... وگرنه همون پدر سوخته ایه که بود.
رایکا درحالی که می اومد سمتمون گفت: بوی غیبت به مشامم میرسه.
مایا نگاهش کرد و گفت: فکر کنم حس بویاییتم از دست دادی.
رایکا: نچ..
سرشو خم کرد سمت مایا و نفس عمیق کشید و با قیافه جمع شده دستش رو گرفت جلو مینیش و گفت: الان دیگه از دست دادم... دختر این چه بویی گندیه... برو حموم.
مایا موهاش رو به دست گرفت و بو کرد؛ مشتی به بازوی رایکا زد و گفت: به این خوش بویی..
رایکا همونطور که بینیش رو گرفته بود لبخند زد و با صدای تو دماغی گفت: اره اره.. بو گل میدی..
مایا: میدونم.
رایکا: البته گل پول پیت.
لبم و به دندون گرفتم و با خنده چشمام رو برای رایکا درشت کردم.
بهم چشمکی زد و گفت: اخخ بیچاره خواهرمم.. چجوری این بو گندو رو تحمل میکنی.
میگم چرا پره های بینیت انقدر گشاد شده...
مایا جلو رفت و با حرص گفت: راایکاا..
رایکا یه قدم عقب رفت و گفت: باشه باشه.. جلو نیا.
نمیخوام بینی قشنگم عین مال کارلا بشه.
خندیدم و سرمو به نشونه تاسف تکون دادم.
هاوارد پشت سر رایکا وایساد و گفت: من چی؟!
من چه بویی میدم؟
رایکا برگشت سمت هاوارد و گفت: تو بوی.. وحشت و کمی هم جذابیت میدی.
هاوارد خواست جوابش رو بده که تائو مانع حرف زدنش شد.
تائو: بیایدد ... تا فرودگاه کلی راه داریم.
مایا رفت سمت میز و قلاده رو برداشت گداشت داخل کوله پشتیش و همراه هاوارد از خونه خارج شدن.
من و رایکا هم پشت سرشون رفتیم.
_ خانوادمون داره بزرگ تر میشه..
romangram.com | @romangraam