#هاید
#هاید_پارت_104




نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم و سرم رو کج کردم و با لبخند به رایکا نگاه کردم.

با دیدن مایع قرمز رنگی که از بینیش سرازیر شد لبخندم محو شد و اسمش رو صدا زدم: رایکا!



دستش رو برد سمت بینیش و درحالی که با انگشت شصتش بینیش رو پاک میکرد گفت: گفت: چیزی نیست...



هاوارد: دقیقا منظورمون همین بود.

نگاهش رو به چشمای عسلیم دوخت و گفت: میتونه از نیروش استفاده کنه.. ولی تا یه حدی... اگه بیشتر تلاش کنه اینجوری میشه.



کلافه نگاهم بینشون چرخید و اخر رو به رایکا گفتم: چرا؟!

دلیلش چیه؟؟



هاوارد: به خاطر .. اون قلادس.



به جلو خم شد و با ارنجش به زانو هاش تکیه کرد و گفت: یکم روش کار کردم.

قلاده برای خنثی کردن نیرو نیست...

نگاهم کرد و گفت: برای جذبشه..

نیروی رایکا رو جذب کرده.



_ خب.. نمیتونیم نیروش رو ازاد کنیم و بهش برگردونیم؟



تائو: مشکل هم همینجاست... نمیدونیم چطور این کارو کنیم.



_ به پیتر گفتید؟



هاوارد: پشت تلفن یه چیزایی بهش گفتم... ازمون خواست که برگردیم.



بلند شدم و گفتم: خب پاشید، همین الان راه میفتیم.



هاوارد بلند شد و گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و درحالی که به صفحش خیره بود گفت: من بلیطارو اوکی میکنم شما اماده شید.



از اتاق بیرون رفتم و به قلاده که روی میز بود خیره شدم.. دستام ناخود آگاه مشت شد.

دلم میخواست لاریسا الان اینجا بود تا اتیشش بزنم و عذاب کشیدنش رو تماشا کنم.



مایا پرید بغلم و گفت: اخ که چقدرر خوشحالم که بهوش اومدی.



ازش جدا شدم و با خنده گفتم: ببخشید که با سه تا اعجوبه تنهات گداشتم.



مایا: سه تا!

رایکا خودش ده تاس.


romangram.com | @romangraam