#هاید
#هاید_پارت_106
رایکا در حیاط بست و گفت: اره ولی.. من زیاد از این تائو خوشم نمیاد.
با لبخند نگاهی بهش انداختم و گفتم: چرا؟؟
به نظر من که پسر خوبی میاد..
رایکا نگاهی به تائو که کنار مایا وایساده بود و درحال جابه جا کردن وسایل بودن انداخت و گفت: دلم میخواد دوباره به یخ تبدیلش کنم.
خندیدم و گفتم: حسوود..
رایکا: کی؟ مننن؟!
برو بابا .. اون قلاده رو مغز تو هم تاثیر گذاشته..
با ابروهای بالا رفته سرم رو کج کردم سمتش و گفتم: اره اره...
سوار ماشین شد و طبق معمول جلو نشست و من و مایا هم رو صندلی های پشت نشستیم..
بالاخره بعد از نیم ساعت راه به فرودگاه رسیدیم.
این بار برعکس وقتی که اومدیم... من و هاوارد کنار هم بودیم و رایکا و مایا کنار هم.
هاوارد: انگشترت.. دست لاریساس.
برگشتم سمتش و منتظر بهش نگاه کردم.
ادامه داد: آرکا نتونسته گیرش بیاره... باید خودمون بریم دنبالش.
_ از اولم باید خودم میرفتم.
نگاهی بهم انداخت و گفت: باهم میریم.
چشم ازش گرفتم و گفتم: قبلا راجبش بحث کردیم.
هاوارد: اره... الانم تصمیم گرفتیم.
نگاش کردم و گفتم: چه تصمیمی؟
هاوارد: اینکه باهم میریم دنبال انگشتر.
_ بحث کردن با تو بی فاایدس.
نیش خندی زد و گفت: هرچند دیر.. ولی خوشحالم که متوجه شدی.
_ متوجه چی؟
romangram.com | @romangraam