#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_226


لحظه اي سرم را در حين دويدن به عقب مي چرخانم..حاجي هم سوار مي شود و من سرعتم را با اين كه نفسي برايم نمانده بيشتر مي كنم.





صداي موتور ماشينش. دلهره ام را بيشتر مي كند...لحظه اي راه را گم مي كنم و نمي دانم بايد به كدام سمت بدوم و مي ايستم و سپس به سمتي كه نمي دانم كجاست مي دوم...





از سربالايي بالا مي روم و نگاهم به كارخانه گچ و سيمان مي افتد كه كمي پايين تر قرار دارد.

از جاهايي مي روم كه ماشين خور نباشد و نتوانند با سرعت به دنبالم بيايند..از تپه كوتاهي كه از ان بالا رفتم با سُر خوردن پايين مي ايم ..تمام هيكلم خاكي و گچي مي شود ...حتي در ميانه راه يك لنگه از كفشم از پايم در مي ايد و لنگان لنگان مي خواهم خود را به كاميوني كه در حال حركت است





برسانم ....يحيي كه مي بيند براي رسيدن به من تپه را بايد دور بزند...با سرعت تغيير مسير مي دهد..و من از زمان به دست امده استفاده مي كنم و مي ايستم و لنگه ديگر كفشم را در مي اورم و مي دوم و فرياد مي زنم:

- كمك ...اهاي كمك





انقدر با جيغ طلب ياري مي كنم كه گلويم درد مي گيرد...با ان همه سر وصدا راننده حتي متوجه من نمي شود..پس بايد خودم را به نزديكيش برسانم...هيچ كس ديگري را در ان اطراف نمي بينم...

- اقا .. ..وايستا..كمك





كاميون در حال حركت است..اگر برود و من را نبيند..من خواهم ماند و حاجي... و ماندن حتميم در اينجا ...تمام كف پاهايم با وجود سنگ ريزها ..زخمي و خوني مي شوند .





ماشين حاجي با سرعت مي ايد ....راننده كاميون دنده عقب مي گيرد و سپس ماشين را مي خواهد به سمت چپ متمايل كند كه مقابلش مي پرم و مي خواهم دو دستم را بالا ببرم و خود را به او نشان دهم كه متوجه حضورم نمي شود و به سرعت به سمتم مي راند





و من از ترس برخورد نكردن با ان بدون انكه سرم را به عقب باز گردنم مي دوم و ناگهان از زمين كنده مي شوم و درد در تمام تنم مي پيچيد و در يك لحظه چشمانم بسته مي شود...و ديگر هيچ به ياد نمي اورم.



romangram.com | @romangraam