#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_227




تا اينكه خودم را در بيمارستان و در دست و صورتي باند پيچي شده و پايي در گچ مي بينم ...

در اين بين ..ترس من... و دويدنم به سمتي كه نمي دانستم كجاست و امدن بي احتياط يحيي اين تصادف را برايم رقم مي زند ...و نامردي حاجي كه بعد از ان حادثه من را به بيمارستان نمي رساند .





و بي انكه مدارك هويتم را در كنارم بگذارد..در محله اي كم و رفت و امد..كه شايد ساعتها ماشيني هم از انجا گذر نمي كرد... رهايم مي كند كه شايد با دير رسيدن به بيمارستان مرگ حتميم را خواستار شود





بي خبر از انجا كه همان راننده كاميون بعد از رفتن حاجي با اوردنم به بيمارستان و براي اينكه در گير مصيبتهاي بد از ان نشود با گفتن اينكه مرا در محله دور افتاده پيدا كرده است جانم را نجات مي دهد.

و من مطمئنم كه حاجي براي خاموش نگاه داشتن راننده بايد حسابي جيبهايش را پر پول كرده باشد...





فهميدن اينكه از كجا مي دانم همان راننده مرا اورده است ...هم از زبان پرستاري بود كه روزها در شيف كاريش به من سر مي زد و براي به حرف كشيدنم مدام مي گفت كه يك راننده كاميون جانم را نجات داده است و مرا به اينجا اورده است ..

فصل بيست و هفتم:





گذشته كه از خاطرم مي رود ...نگاهم پر كينه تر مي شود و در چشمان حاج خانوم خيره مي شوم و مي گويم:

- شما به خداي اون بالاي سرتونم اعتقاد داريد؟

نگاهي به سرتاپايم مي كند و ابتدا چيزي دم گوش عصمت مي گويد و سپس ارام ارام نزديكم مي شود و وارد اتاق مي شود و مي گويد:

- اگه ما نداريم ..توام نداري كه مي خواي مدام خون به دلمون كني

از پشت سرش با ترديد نگاهي به عصمت مي اندازم و قدمي به سوي حاج خانوم بر مي دارم و داخل مي شوم و در را مي بندم و مي گويم:

- حرفتونو بزنيد..بريد سر اصلا مطلب .....ديگه از اين بازياتون خسته شدم ...





به سمتم مي چرخد و مي گويد:

- اين دوتا پدر و پسرن..اگه روزي هزار بار باهم دعوا كنن و بدو بيراه بهم بگن....اما بازم پدر و پسرن..و از هم نمي گذرن..اين وسط تنها كسي كه بد ميشه تويي ...نذار با اين كدورتا تو بد بشي..برو سندي رو كه به نامت شده رو به پارسا برگردون ...

romangram.com | @romangraam