#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_225


برمي گردد و با چشم به يحيي اشاره مي كند كه از اتاق بيرون برود و او ارام و سر به زير مي رود ...

با ترس به نرده ها و در خيره مي شوم و بي انكه نگاهش كنم با ترس بسياري كه خود از ان مطلع هستم مي گويم:

- جرم ادم دزدي مي دوني چيه؟اگه پارسا بهمه.... مي خواي چي بهش بگي ؟





در ان تاريك و روشني كه هيچ چيزي به راحتي قابل تشخيص نيست...نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:

- نگران پارسا نباش..تا اون موقع كه طلاقت بده ...بي خبر از همه جا ...تازه ازت متنفرم ميشه كه چرا ولش كردي ...جرم و قانونم ...توي يه الف بچه بهم ياد نده كه خودم بهتر از تو مي دونم دارم چيكار مي كنم..بايد همون روز كه سهراب تو رو اوردت توي اون خونه ...قلم پاهاتو بايد مي شكستم...حالام دير نيست...3-2 ماهي صبر مي كنيم..كم كم كه مطمئن شد ..پشيزي براش ارزش قائل نيستي خيلي راحت غيابي طلاقت مي ده و تو از زندگيش مي ري بيرون...





اشك از گوشه چشمم سرازير مي شود و او در اين تاريكي نمي بيند...

-راستش يه فكرايي براي بعد از اينتم كردم كه هنوز درباره اش با كسي حرف نزدم اما..اول به خودت مي گم ..كه از زبون كس ديگه اي نشنوي

از موقعيتي كه دارم در هراسم ...و از ميان حرفهايش فهميده ام كه او ازمن انتظار دارد 3-2 ماهي رادر اين بيقوله بمانم تا كه شايد روزي پارسا طلاقم بدهد..





او همانطور كه حرف مي زند با قدمهاي لرزان به سمت در مي روم و اب دهانم را قورت مي دهم و با انزجار در بين سخنانش كه هيچ از ان نفهميدم مي گويم:

- به همين خيال باش كه به حرفت گوش بدم و اينجا بمونم





و با يك حركت و با تمام قوايم... با خروج از اتاق شروع به دويدن مي كنم ...

صداي يحيي ..يحيي گفتنش در گوشم مي پيچيد... كه ناگهان هيكل درشت يحيي در حين خروج از ساختمان در مقابل ديدم ظاهر مي شود.





دو قدم مانده به او كه در تعجب از دويدن من است ... با شدت دستانم را بالا مي اورم و براي پس زدنش ...به سينه اش مي كوبم.. كه از هول و نفهميدن موقعيتش كمي جا به جا مي شود و من از لاغريم استفاده مي كنم به سمت جاده خاكي مي دوم ...با دور شدنم و بيرون امدم حاجي ..يحيي تازه متوجه شرايط مي شود و مي خواهد به دنبالم بدود كه حاجي با فرياد مي گويد:

-پياده نه ... با ماشين برو ...





romangram.com | @romangraam