#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_224


- اگه بهت امضا بدم كه هيچي از دارايي هاتو نمي خوام ..مي ذاري برم...؟

- پياده شو





با ان همه رنگ پريدگي و استرس ..هاله اي از اشك هم در چشمانم نمايان مي شود..اما سرسختانه مهارش مي كنم و ارام پياده مي شوم...





در اين بر و بيابان و اين ساختمان كه معلوم نيست قبلا چه بوده...و افتابي كه مستقيم بر سرمان مي تابد از ترس پوزخندي مي زنم و مي گويم:

- من كه همه راهو بلدم ..نمي ترسي منواينجا بندازي و بري..بعدش من از اينجا دَر رم؟

- فكر اونشم كردم... تو نگران نباش...يحيي پيشت مي مونه ..تا كار تموم شه





يحيي بلند قد و هيكلي و كم زبان كه بزرگترين كاري كه در توانش است...اجراي دستورات حاجي است..ان هم بدون كم و كاستي ...





نگاهي به جانب يحيي مي اندازم و با پوزخند به حاجي مي گويم:

- براي دَر افتادن با يه زن نيازي نيست انقدر قلچماق با خودت بياري





حاجي لبخندي مي زند و به سمت ساختمان به راه مي افتد ..اما يحيي منتظر حركتم مي ايستد و با نگاهش مجبور به حركتم مي كند ...پس به ناچار راه مي افتم ...





از چند راهروي تاريك و باريك عبور مي كنيم و به اتاق كوچكي مي رسيم.......حاجي وارد مي شود و به سمت پنجره مي رود و بازش مي كند ..

قدمي به داخل اتاق مي گذارم و به در و ديوارش چشم مي دوزم...پنجره كه باز مي شود..تازه متوجه نرده هاي تازه كار گذاشته پشتش مي شوم..يك فرش مندرس و كهنه تنها چيزي است كه مي توان در اين اتاق تنگ و تاريك پيدا كرد ...





romangram.com | @romangraam