#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_223




مسير اسفالت جايش را به جاده فرعي باريك خاكي مي دهد..چون گنجشك افتاده در قفس مي خواهم دست و پا بزنم و فرياد زنم..اما براي اين كار ها دير.. دير است..اينجا ادميزاد كه چه عرض كنم پرنده هم پر نمي زند





رنگ پريده و مستاصل به جانبش مي چرخم و با لابه و عجز مي گويم:

- بخدا مي رم..براي همينم از اون خونه در اومدم...چرا باور نمي كنيد؟

- با پس دادن اون بسته پول نشون دادي كه براي خودت حق و حقوقي مي خواي كه بايد بيشتر از اون باشه

يه مدت كه اينجا بموني..هم اين غد بازيات از سرت مي پره هم پارسا تا اون وقت طلاقت داده و همه از دستت راحت مي شيم





به نماي ساختمان نيمه كاره اي رو به رو نظري مي اندازم و مي گويم:

- بخدا يه راست مي رم پيش برادرم...كه خيالتون راحت شه..من با پارسا كاري ندارم ..

پوزخندي مي زند و مي گويد:

- مي دونم اما مشكلم اينه كه شايد اون با تو كار داشته باشه..پس بذار خيال همه با اين كار راحت شه ...

دست و پايم سرد مي شوند و به نيمرخ خالي از عطوفتش خيره مي شوم...ودر دل مي گويم:

-"كاش با پارسا تماس گرفته بودم"





ماشين مي ايستد..راننده حاجي هم كه.. از ابتدايي كه او را مي شناسم ساكت و خاموش است..پس به اميد كمكي از جانب او نمي توانم اميدوار باشم.





حاجي پياد مي شود و بعد هم راننده اش..اما با ترس ناشناخته اي كه در جانم افتاده است..حتي نمي توانم كوچكترين حركتي كنم..راننده به سمت در مي ايد و در را برايم باز مي كند..حاجي به سمت در مي ايد و مي گويد:

- نترس نمي خوايم سرتو زير اب كنيم...پياده شو





با لباني خشك و صورتي رنگ پريده به چشمانش خيره مي شوم و او هم بدون پلك زدن نگاهم مي كند كه با سختي مي گويم:

romangram.com | @romangraam