#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_222


چشمانش را كمي تنگ مي كند و با كينه مي گويد:

- كاش مرده بودي

ترسيده ام اما نمي خواهم به روي خود بياورم:

-كارتون خيلي ناجوامردانه بود...لابد خواست خداست كه الان اينجا جلوي شما وايستم





- حاجي به فكرت بود...چرا مي خواي چيزي رو به گردنش بندازي كه واقعيت نداره





با نفرت در چشمانش خيره مي شوم و تمام لحظه ها ي آن روز را به خاطر مي اورم





"ماشين حسابي از خانه دور شده بود و من در سكوت به مناظر بيرون چشم دوخته بودم..و منتظر بودم كه به ترمينال برسيم ...كه در ميانه راه متوجه تغيير مسير راننده مي شوم..او به مسيري خارج از شهر مي رفت

پيشانيم را كه به شيشه تكيه داده بودم را با عجله و ترديد از ان جدا مي كنم و به سمت حاجي مي چرخم...

ارام و محكم نشسته و به رو به رويش خيره است..چند بار سرم را مي چرخانم و به مسير و سپس به حاجي چشم مي دوزم...نفسش را محكم بيرون مي دهد و مي گويد:

- فكر كردي نمي شناسمت.؟.امثال شما جماعت يه عمريه كه توي بازارچه زير دستم هستيد و برام كار مي كنيد ...براي شما جماعت گدا گشنه يه مو كندن از خرسم غنيمته...فكر كردي باور كردم كه گفتي مي رم..؟





انقدر نگران و ترسان هستم كه حتي به حرفهايش گوش ندهم

- كجا داريد مي ريد؟

تكيه اش را به صندلي مي دهم و با فراغ بال مي گويد:

- يه مدت اينجايي كه داريم مي ريم... مي موني تا مطمئن شم كه پارسا طلاقت مي ده..بعد از طلاقت ازادي هر جا كه خواستي بري

با دلهره سريع مي گويم:

- قرارمون اين نبود حاجي

- من با كسي قول و قرار نذاشتم..گذاشتم؟من كه چيزي يادم نمياد



romangram.com | @romangraam