#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_220
من كه از امدنش ان هم اينگونه نا محترمانه تعجب كرده بودم...خيره در چشمانش كه بيش از گذشته در انها گستاخي مي ديدم پوزخندي زدم و مي گويم:
- خير باشه...بايد كار مهمي باشه كه عصمت الدوله خودشون تشريف فرما شدن...
او كه از حرفهايم چيزي سر در نمي اورد ...به حساب پوزخندي مي زند و مي گويد:
- من اگه جاي تو بودم با اين همه بلايي كه سرم اومده ..خيلي وقت پيش دُممو مي ذاشتم رو كولم و دِ برو كه رفتيم...
شصتم خبر دار مي شود كه او از چيزهايي خبر دارد كه براي حرص در اوردن من نا خواسته از دهانش پرانده ...
- چه بلاهايي ؟
كمي رنگ به رنگ مي شود و با پرويي مي گويد:
- تو لياقت اقا پارسا رو نداشتي ..معلوم نيست چه وِردي دم گوشش خوندي و دعايش كردي كه بياد توي بيوه زنو بگيره كه عرضه نگه داشتن يه بچه رو هم نداري
شايد اين روزها..تنهايي و به قول عصمت بلاهايي كه سرم امده است مقاوم كرده..اما نه...اگر مقاومم..اگر ديگر نمي خواهم سست باشم..و تنها به اشك ريختن اكتفا كنم..تنها علتش پارساست...او بارها و بارها از من خواست به خود بيايم ...هرچند اين به خود امدن بسيار دير است..اما باز هم خوب است كه فهميده ام به عشق او و خواستنش در چنين روزي محكم ايستاده ام كه كسي چون عصمت نتواند برايم بز برقصاند و با چرت و پرتهايش عصبانيم كند
- لابد لياقتشون ..تو بودي ؟...نه ؟
با چشمهايي به خون نشسته سعي مي كند لبخندي بزند و به حساب كفرم را در اورد.....نگاهي به ميز و نقشه ها يم مي اندازد و با حرص و لبخندي ساختگي مي گويد:
- قبلي رو به دستور حاج خانوم... خودم روش بنزين ريختم و سوزندم ..اونقدرم وايستادم سرش كه مطمئن بشم همه چيش سوخته...
نفسي بيرون مي دهم و به سمتش مي روم ...يك سرو گردن از من كوتاهتر است ...بَر و رو كه اصلا ندارد ..به خصوص با ان ابروهايي كه به زورِ نازك كردن و به مد روز كردنش.." البته به قول خودش" ... افتضاح تر هم شده .
چون به ان صورت كشيده و كمي بزرگ اين ابروهاي نازك اصلا نمي ايد ...كلا اندام بدنش استخوان بندي درشتي دارد..كه اين ظرافتهاي نازك و زنانه نمي تواند به او بيايد..تقليد كردن اين چيزها را هم دارد
- اخيه ..مي خواي اين يكي رو هم بسوزون كه عقده هات خالي بشن .. ؟
چند قدم نزديكتر مي شود..انقدر كه فاصله مان ..يك وجب مي شود...تمام اين بي حيايي ها با مجوز اربابش برايش شدني است..و من اين را خوب مي دانم
romangram.com | @romangraam