#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_219


اگرچه كه مي گفت مشكلي نيست..اما به وضوح معلوم بود كه به چيزهايي فكر مي كند كه شايد از انها هراس دارد...حرفهاي حاجي محض مزاح و شوخي نبود...همين هم مرا ترسانده بود...حاجي به وفور نشان داده بود كه هر چه بخواهدانجام خواهد داد و حرفي را روي هوا نمي زند





اما انچه مرا بيشتر به فكر فرو برده بود گذشته اي بود كه پارسا از ان حرف مي زد و حاجي با شنيدنش سكوت مي كرد ..سكوتي كه نشان مي داد حاجي در حق پارسا حسابي بد كرده است .

***

از ان شب چيزي نزديك به چهل روز گذشت ...و اتفاق خاصي نيفتاد...هرچند خودم را براي هر روز و هر ساعت اماده كرده بودم و لحظه شماري اتفاقي ناخوشايند را مي كردم ..

اما با گذشت اين همه مدت....و پيش نيامدن موضوعي ..كم كم به اين واقعيت كه حاجي كاري نمي كند و چيزي از دستش بر نمي ايد پي بردم

و در خيالي اسوده روزها را از سر مي كردم ..روزهايي كه حكم سكوت قبل از زلزله را داشت..زلزله اي مخرب كه مي توانست چهار ستون پارسا را يكجا بلرزاند

چند روزي بود كه پايم را از گچ در اورده بودند...اوضاع درس و دانشگاه به كل افتضاح و حل نشدني بود ...با اين وجود اصراري هم به رفتن در خود نمي ديدم ...به خصوص كه انقدر به اين استادها رو انداختم بودم كه ديگر جاي اعتراضي برايم نمانده بود ...پارسا هم كه احساس مي كردم ....بيشتر از ناحيه من نگران است .... سعي مي كرد بيشتر روزها را در خانه بماند كه حادثه اي چون گذشته برايم اتفاق نيفتد..هرچند كارهاي شركت و بيرون انقدر سرش ريخته بود كه بلاجبار مجبور مي شود مرا در خانه بگذارد و برود..اما بودن و نبودنش هم برايم فرقي نمي كرد...او طوري وانمود مي كرد كه گويي من در ان اتاق و در كنارش نيستم و همين بيشتر مرا خرد مي كرد ...و من به ناچار همه را به پاي ان جر و بحث خانوادگي گذاشته بودم ...كه شايد از ان شب دلگير است و نمي خواهد حرفي بزند

.روزهاي اول از تنهايي مي ترسيدم ..حتي چند باري خواستم به او بگويم خانه ديگري بگيرد كه از اينجا برويم..اما با ياد اوري اينكه او به قصد در اينجا مانده از تصميمم منصرف مي شدم و سكوت مي كردم

هر چند خود او در اين باره حرفي نزده بود اما از كار و كردارش معلوم بود كه فعلا مي خواهد همينجا بماند..خوشبختانه با ماندنم در اتاق و رو به رو نشدن با انها ...كسي هم به سراغم نمي امد ...

عصمت كه عملا و به وضوح به من بي احترامي مي كرد و گاهي كشيكمان را مي داد ..اين تنها زينب بود كه مرتب بالا مي امد و اتاقهاي طبقه بالا را مرتب مي كرد و برايم غذا مي اورد ...





اما شبها و گاهي ظهر ها با امدن پارسا مجبور مي شدم براي همراهيش به طبقه پايين بروم و رو در رو و در مقابل ان چشمهايي كه از من متنفر بودند غذا بخوريم...باز خوب بود كه با ان دعوا هنوز هم از پارسا حساب مي بردند





پارسا كم حرف تر شده بود...و همين امر باعث شده بود فاصله اي كه باب ميلم نبود در بينمان بيشتر شود ...شكي نبود كه من از او خوشم مي امد و دوستش داشتم ..اما افسوس كه او در اين انديشه ها نبود...حداقل نوع نگاه و حرف زدنهايش مصداقي بود بر اين افكار بي سر و ته من...كاش در اين اوضاع بلبشو مي توانستم در مقابلش خودي نشان دهم ...و كمك حالش باشم..اما پارسا بود ديگر ...انگار بايد كارها را تنها خودش مي كرد تا مطمئن شود كه مشكلي پيش نخواهد امد

البته حق را به او مي دادم... مانده بود بين من و حاجي ..مني كه نه تنها كمك حالش نبودم..حتي باعث دردسر و اذيت شدنش هم مي شدم ..حاجي هم كه جاي خود را داشت.....

اما بلاخره تمام اين فضاي امن و ايمن در يك روز باراني و با امدن جغد شومي چون عصمت در هم شكست و او ...به عنوان اولين مهره پا در اين بازي نفس گير گذاشت و براي اولين بار بعد از مدتها به اتاقمان امد....ان هم با يك ضربه زدن به در و بدون اجازه وارد شدن

و من كه بر سر ميز ايستاده بودم به محض ورودش به سمتش چرخيدم

با اينكه مي دانستم تمام كردن نقشه ها و تحويل دادنشان به استاد كاري بس عبث و بيهوده است در اين چهل روز تمامشان كرده بودم و حال مشغول ريز كاريهايشان بودم ...

پارسا به قول خود وفا كرده بود و ميز ديگري برايم خريداري كرده بود كه به مراتب بهتر از ميز قبل بود ...





- حاج خانوم باهات كار داره

romangram.com | @romangraam