#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_218
- لباس بپوش بريم بيرون ...
خيره نگاهش مي كنم ... لبخندي مي زند و با غم مي گويد:
- اگر اون روز حرف زده بودي ..الان لازم نبود كه خيلي چيزا بازگو بشه...
با نگراني به او مي گويم:
- حاجي كينه كرده ...نكنه
- چيكار مي خواد بكنه ..از ارث محرومم كنه..يا با يه تيپا از خونه بندازتم بيرون؟تو نگران اين چيزايي ؟
باترس ....خود را به ياد مي اورم و مي گويم:
- شايد بدتر از اينا
دستانش را در جيب شلوار اطو كشيده اش فرو مي برد و مي گويد:
- نصيحتمو هميشه اويزه گوشت كن...حاجي هميشه بلا سر ادماي ترسو و ضعيف مياره ...توام جلوش خيلي كوتاه اومدي كه الان حال و روزت اينه ...
پوزخندي مي زنم و در جواب حرفهايش مي گويم:
- شايد من ترسو باشم ..اما تو پسرشي...براي همينم كه شده براي كوتاه نيومدنش...ممكنه كاري كنه كه
- انقدر ترسو نباش...لازمم نيست نگران من باشي ...وقتي من شيپور جنگو زدم ...به بعدشم فكر كردم ...فعلا دستش به جايي بند نيست كه بخواد كلي بهم ضربه بزنه ...بپوش بريم
ساكت مي شوم ..و او بي خيال به سمت كمد لباسهايش مي رود ...اما من نمي توانم بي خيال باشم ...و با نگراني به بعد از اين روزها فكر ميكنم...روز ي كه حاجي بخواهد با تمام قدرت بدبختمان كند
فصل بيست و ششم:
ان شب تنها براي اينكه ارام شود و روي حرف حاجي حرفي زده باشد و نشان دهد كه تهديدش بر او بي اثر است..بيرون رفتيم..اما دريغ از يك كلمه حرف... كه از دهانش خارج شود..تنها دور زد و از اين خيابان به آن خيابان رفت..و من هم در سكوت و زير چشمي به او و حركاتش چشم دوختم
romangram.com | @romangraam