#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_217
- اگه نكنم چيكار مي كني ؟
فرياد در گلوي حاجي مي خوابد ...و پارسا مي گويد:
- بالاتر از سياهي كه رنگي نيست حاجي ..من همه جورشو كشيدم...پس منو نترسون ...
پارسا صدايش ارام تر شده ...صورتش را نمي بينم ...از ميانه در قامت ايستاده اش را مي بينم...نه لرزشي دارد و نه ترديدي..انگار خود را براي اين روزها اماده كرده است كه بيش از گذشته محكم و استوار است.
هر دو سكوت كرده اند كه بلاخره حاجي با كلامي.. اتش به راه افتاده را شعله ور تر مي كندو مي گويد:
- مي دونم نمي ترسي...اما اگه من باباتم ..از اين به بعد كاري مي كنم كه از سايه خودتم بترسي ...حالا برو به اوني كه هي مي گي زنم.. زنم...دور بزن و بگرد و خوش بگذرون ...
پارسا پوزخندي مي زند و عقب گرد مي كند ...اما هنوز دو قدم برنداشته مي ايستد و بر مي گردد و چند پله اي پايين مي رود و بلند مي گويد:
- حاجي تا حد توانت هر كاري كه خواستي بكن....اتفاقا خيلي دوست دارم بدونم مي خواي چيكار كني ......اما اگه منم پسرتم... كه خوب مي دونم چيكار كنم كه از سايه ام نترسم ...بزرگ شده دست خودتم ..فوت و فن كوزه گريم ..يه عمريه كه ازت ياد گرفته ام ...به واسطه تمام خوبيايي كه برام كردي و به سرم اوردي
- پارسا با من در نيفت
- حاجي من با شما در نيفتادم ..اين شمايي كه هر بار پا تو زندگي من كردي...بار اولتونم نيست ...يادته حاجي.؟.بايد خوب يادت باشه ...يادته كه چه بلايي سرم اوردي...جز به جزشو از برم ....يه ثانيه اشم نمي تونم فراموش كنم
اما ديگه نمي ذارم..ديگه نمي ذارم..اون بلا ها رو هم سر زنم بياري ...ديگه تموم شد حاجي ...صبر كن و تماشا كن ...منتها من با نامردي پيش نمي رم ...مرد و مردونه ميام تو گود
حاجي زبان به دهن مي گيرد و پارسا را مي بينم كه با خيال راحت از بيان حرفهايش به سمت اتاق باز مي گردد ...و با ارامش مي گويد:
romangram.com | @romangraam