#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_216


- پارسا..!مادر! اين چه كاري بود كه كردي ؟ اخه دلت اومد؟

لبخند از لبهاي پارسا مي رود و مي گويد:

- وقتي زنمو از خونه مي نداختين بيرون...چطور؟...اون موقع دلتون اومد..و يه هفته تمام هيچي بهم نگفتيد.؟..من كه كاري نكردم...از مال خودم به زنم دادم ...ايرادي داره ؟..پاشو مهناز...





و زير بازويم را مي گيرد...سعيد در مانده از اين حرفها... چيزي نمي گويد و خيره نگاهمان مي كند

با كمك پارسا از پله ها بالا مي روم...كه صداي داد حاجي از اتاقش... متوقفم مي كند ..اما پارسا با خشم وادار به حركتم مي كند و دندانهايش را بهم مي سايد ..





پارسا انقدر بهم ريخته است كه به محض ورود به اتاق براي اينكه جلوي ديدم نباشد..به سمت دستشويي مي رود و در را محكم مي بند...

صداي داد و فرياد حاجي و تهديدهايش تا چند خانه ان طرفتر هم مي رود...





هر لحظه صدايش بيشتر مي شود كه پارسا با چشمهايي قرمز از دستشويي بيرون مي ايد و سرم فرياد مي زند و مي گويد:

- مگه بهت نگفتم لباس بپوش

از فريادش از جا مي پرم... به سمت در مي رود و از اتاق خارج مي شود و به سمت پله ها مي رود از همان بالا رو به حاجي با فرياد مي گويد:

- چيه ؟از مالت كم شده؟ نترس دزدي نكردم..سرتم كلاه نذاشتم..همه رو اقا جون قبل از مردنش به نامم زد ...مي خواي برو وببين.. تاريخ ثبتشم هست..اون وكيل كاركشته اتو ببر تا حرفامو تاييد كنه ..

حاجي صدايش را از او بيشتر بالا مي برد و مي گويد:

- گيرم اون به نامت زد..توي نفهم براي چي ديگه به نام اين دختره زدي ؟

پارسا صدايش را بالا مي برد و مي گويد:

- دلم خواست...زنم بود...بيشتر ازينم به نامش مي زنم

مي دانستم ..مي دانستم خشم حاجي دامان همه يمان را خواهد گرفت...پارسا پسر بزرگش ...چنان سرش فرياد مي زند كه گويي مي خواست تلافي كند گذشته اي كه هيچ كس از ان خبري نداشت..و مسلما تنها دو نفر مي دانستند چه در گذشته اتفاق افتاده و ان دو كساني نبودند جز پارسا و حاجي ....





- پسره احمق ميري همين فردا

اما پارسا نمي گذارد حرفهايش به انتها رسد

romangram.com | @romangraam