#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_215


- وقتي كه داشتم مهنازو عقد مي كردم..انقدر عجله اي شد كه فرصت نكردم هديه ازدواجمونو بهش بدم...

در حالي كه به من لبخند مي زند مي گويد:

- بگير عزيزم ..اين زمينا ديگه مال توه

حاجي شوك زده به سندي كه در دست پارساست بر مي خيزد و حاج خانوم در جا خشكش مي زند

پارسا دستش را تكاني مي دهد و مي گويد:

- نمي خواي بگيريش ؟...ديگه مال خود خودته

با ترديد دستم را بالا مي برم و سند را مي گيرم ...پارسا با سر خوشي به عقب تكيه مي دهد و مي گويد:

- نمي خوايد به عروس خانوم تبريك بگيد ...؟

سعيد مي خواد كلامي بگويد كه حاجي با غضب مي گويد:

- منظورت كدوم زميناست ؟

پارسا دست به سينه مي شود و رو به حاجي مي گويد:

- زميناي مهمي نبودن حاجي ...

- پارسا گفتم كدوم زمينا

پارسا لذت مي برد از اين بازي وحشتناكي كه به راه انداخته است...بر مي خيزد و بالاي سرم مي ايستد و دستانش را بر روي شانه هايم مي گذرد و مي گويد:

- منظورم نصف زميناي بابا بزرگه...

حاج خانوم سريع دستش را روي دهانش مي گذرد و حاجي با چشماني گشاده شده به اسناد در دستم نگاه مي كند ...و مي گويد:

- تو به چه حقي ...

- به همون حقي كه زمينا به نام من بود..منم دلم خواستم نصفشو بدم به زنم





حاجي كه گويي دچار تيك عصبي شده است ...چندين بار چشمانش را مي بند و باز مي كند و مي گويد:

- اين امكان نداره ..اون زمينا اصلا به نام تو نيست

پارسا فقط لبخند مي زند و به انها نگاه مي كند...

حاجي به سرعت به سمت اتاق كارش مي رود و پارسا رو به من مي گويد:

- پاشو..قرار بود امشب باهم بريم بيرون.. و دور بزنيم ..يادت رفت ؟

با ترس و نگراني به در اتاق حاجي نگاه مي كنم كه حاج خانوم مي گويد:

romangram.com | @romangraam