#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_214


حاجي عصبي گوشه لبش را گاز مي گيرد و پارسا ادامه مي دهد:

- چيزي نيست حاجي.... قول مي ديم كه بيشتر از اون اتاق پا فراتر نذاريم..حالا شايد يه تو راهي داشته باشيم و شما دلت نخواد كه از اون دور بموني





هر سه در يك لحظه انچنان شوك زده مي شوند و به ما نگاه مي كنند كه من از خجالت اب مي شوم ..... پارسا پوزخندي مي زند و با لبخند مي گويد:

- اي بابا هنوز خبري نيست..گفتم شايد..يه روزي..نمي دونستم انقدر از مطرح كردنشم استقبال ميشه ...

و ليوان نوشابه اش را سر مي كشد...

اين كلامش تو دهني مي شود به مادرش كه بگويد..من و او از هم جدا نيستيم





حاج خانوم كه ميخواهد هر چه سريع تر ميز را ترك كند ..بر مي خيزد و به بهانه سردرد مي گويد:

- نمي دونم چرا امروز سرم انقدر درد مي كنه

و مي خواهد ميز را ترك كند كه پارسا مي گويد:

- كجا حاج خانوم ؟يه لحظه بمون..بايد يه چيزي رو بگم..اصلا براي همين امشب اومديم كه در كنار خانواده گرم و صميمم شام بخوريم

نگران به پارسا كه بي توجه به چشمهاي پر خشم حاجي حرف مي زند نگاه مي كنم





پارسا...عصمت را صدا مي زند و از او مي خواهد كيفش را برايش بياورد ...

بعد از مدت كوتاهي عصمت با عجله از پله ها پايين مي ايد و كيف را به سمت پارسا مي گيرد و با لبخند مي گويد:

- بفرمائيد

اما پارسا با كلامش لبخند را بر روي لبهاي عصمت مي خشكاند

- افرين..بهتر از من مي دوني كيفم كجاست..چقدر سريع...الحق كه دست پروده خوبي هستي





احساس مي كنم پارسا امشب بيش از هميشه دارد زياده روي مي كند و اين نگرانيم را تشديد مي كند.

از كيفش برگه اي به همراه يك سند در مي اورد و در برابر نگاههاي منتظر انها به سمتم مي گيرد و مي گويد:

romangram.com | @romangraam