#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_211
پس جوابش را نمي دهم و او به سمت مبل هميشگيش مي رود و به ارامي رويش دراز مي كشد و ارنجش را روي چشمانش مي گذارد و مي گويد:
- بايد تكليف خيلي چيزا رو از امشب توي اين خونه روشن كنم..روشن كنم تو زن مني يا ديگران؟..كه هم تو بفهمي هم ديگران ..كه من مترسك سر جاليز نيستم كه بخوايد بازيم بديد...
اينبار اعتراض مي كنم ...و كمي بلند تر از حد معمول مي گويم:
- اما من
با خشمي كه در صدايش است در جايش نيم خيزمي شود و اجازه حرف زدن نمي دهد و مي گويد:
- فقط بلدي براي من صداتو بالا ببري..و حرف بزني ؟تو يكي در مورد من چي فكر كردي كه به خودت اجازه مي دي انقدر بي ادبانه با من حرف بزني...
ساكتم مي كند...و مي گويد:
- از بيمارستان اومديم چي بهم گفتي ؟..گفتي از اين به بعد ساكت مي شي و هر چي كه من گفتم بي چون و چرا مي گي چشم..الانم ازت همينه مي خوام...فقط بگي چشم و نه نياري كه اه نه بياري..از اين به بعد من مي دونم و تو ...حالا حالا ها با همه تون كار دارم ...الانم سرو صدا نكن كه مي خوام تا قبل از شام يه چرتي بزنم..خسته ام..خيليم خسته ام ..پس هيچي نگو
با ناباوري در برابر اخلاق جديد پارسا سكوت مي كنم و دستم را مشت ...و دم نمي زنم كه مبادا گرفتار خشم و عصبانيتش شوم...به گمانم چيزهايي فهميده كه اينگونه موضع عوض كرده است.
ساعت 8 مي شود و او كه كمي قبل تر از چرت زدنش برخاسته ..به سمتم مي ايد و مي گويد:
- بريم...
دلهره سراسر وجودم را فرا مي گيرد ...و با كمك چوب دستي از جايم بر مي خيزم...كنارم مي ايستد و شانه ام را مي گيرد...گرماي دست و قدرت مردانش ارام و بي قرارم مي كند ...اما از انجايي كه او گفته است محكم باشم شانه هايم را عقب مي دهم و با حركتم مي خواهم دستش را از روي شانه ام بردارد و مي گويم:
- خودم مي تونم بيام
شانه اي بالا مي اندازد و ارام ارم با من از اتاق خارج مي شود..
romangram.com | @romangraam