#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_212


از پله ها به كمكش در حالي كه دستم را گرفته است پايين مي ايم...او هر چه كه كنم باز كار خودش را مي كند ....عصمت با ديدنمان ظرف سالاد به دست در جايش مي ايستد...

پارسا يك پله زودتر از من پايين مي رود و رو به عصمت مي گويد:

- منو و مهناز.... امشب سر ميز غذامونو مي خوريم

عصمت با تعجب چشمي مي گويد ..و سريع به سمت آشپزخانه مي رود..

پارسا دستش را دراز مي كند و در مقابل ديد انان كه سر ميز نشسته اند به كمكم مي ايد و دستش را دور كمرم مي اندازد.....قلبم به دهانم مي رسد..بوي عطر و گرماي وجودش رفته رفته سستم مي كند ..اما با اين وجود به زور خودم را نگه مي دارم و همراه او لنگان لنگان به طرف ميز مي رويم

صندلي را بيرون مي كشد ..و با احترام كمكم مي كند كه بنشينم ..حاجي و حاج خانوم خيره نگاهمان مي كنند

من نه ترسيده ام و نه خودم را گناهكار مي دانم.. تنها دلم نمي خواهد نگاهشان كنم و البته كار پارسا هم كمي معذبم كرده است...اما پارسا خيلي راحت در كنارم مي نشيند و براي من و خودش غذا مي كشد ...تنها جهت ديدي كه مي توانم به راحتي داشته باشم... سعيد است كه با نگاهم لبخند كوتاهي مي زند و مشغول مي شود....

- عزيزم از اين خورشتم برات بكشم؟





با تعجب به سمت پارسا مي چرخم..ظرف خورشت را به سمتم گرفته است حاج خانوم رنگ صورتش از شدت خشم برافروخته و قرمز مي شود ...حاجي هم در تلاش است كه به ما اهميتي ندهد اما از ظاهر امر پيداست كه در اين كار اصلا موفق نيست...

..

به ياد حرفهاي پارسا مي افتم كه مي گفت شل نباشم...مقاوم باشم..انهم اين پايين..تاكيدش هم بر همين بود..

ارام سرم را تكاني مي دهم و مي گويم:

- اره بريز..

لبخندي به لبانش مي ايد و با چهره اي پيروز برايم خورشت مي ريزد...

قاشق و چنگال را به دست مي گيرم و شروع مي كنم...تنها صداي برخورد ظرفها سكوت بينمان را مي شكند...كه پارسا در حالي كه توسط قاشق و چنگال تكه هاي مرغ را از هم جدا مي كند مي گويد:

- چند روز پيش دختر حاج رضا اومد شركت...واقعا خجالت اوره ..انقدر كه ادعا مي كردن رفته خارج و كاره ايه ... هيچي حاليش نيست...براي همين ردش كردم بره ...با استخدامش جز اينكه پولمو حروم مي كردم ..هيچ چيز ديگه اي دستمو نمي گرفت





حاجي قاشقش را در بشقاب مي گذارد و مي گويد:

- اما من بهشون قول دادم





- خوب شما بايد با من هماهنگ مي كرديد...من ادماي به درد نخور به كارم نمياد...هرچي باشه ...شما هم هزينه كردي ..و باعث اعتبار شركت شدي ..حيفه كه از اعتبار شما با وجود اين افرا د كم بشه...



romangram.com | @romangraam